خاطره

چند سال پیش که الان دیگه میشه خیلی سال حسابش کرد؛ یه روز توی یه اردوی دانشجویی، بچه های برگزار کننده نفری یه کارت کوچیک دستمون دادند و کلی توصیه کردند مواظب باشیم گمش نکنیم. البته خیلی کارت مهمی بود. روز موعود که رسید بعد از بیست بار چک کردن همراه بودن کارتها راه افتادیم. اولش هر کی پی کار خودش بود ولی قرارمون معلوم بود. دقیقا نمی دونستیم کجا باید بریم ولی محدوده اش معلوم بود. در اولین دقایق بازه مجاز استفاده از کارتها، فوج فوج بچه بود که به یه سمت خاص می رفت. به محل وعده که رسیدیم با نشون دادن کارت از بین کلی آدم که نگاههای حسرت بارشون ناراحت کننده بود گذشتیم. یکی دو بار دیگه با احترام کارتهامون رو چک کردن و در آخرین مرحله ازمون تحویل گرفتن و ما رو راهنمایی کردن داخل غذا خوری. حس خیلی خوبی بود. مهمون بودیم دیگه! از ماها هیچ کی تا حالا این جور مهمونی نرفته بود. به همین دلیل واسمون جذاب و هیجان انگیز بود. توی سالن که خیلی هم بزرگ نبود ولی خیلی تمیز بود؛ راهنماییمون کردن و نشستیم. اولش یه کم مودب بودیم و البته از ادب زیاد داشتیم می مردیم چون دلمون نمی خواست خیلی مودب باشیم. می ترسیدیم خودمونی بشیم بد شه. هنوز غذا نیومده بود. همه به یه چیز فکر می کردیم. یه دفعه یکی از بچه ها گفت میز بغلی نمکدونهاش خالیه! نگاه کردیم دیدیم راست گفت. از دو سه تا نمکدون روی میز که تا چند لحظه قبل پر پر بودند یکی هم نمک نداشت!!! یکی از بچه ها از تو کیفش یه کیسه فریزر در آورد و گفت بیان ما هم یکیش رو خالی کنیم بعد با هم تقسیم می کنیم. با کلی عذاب وجدان که یه وقت بی ادبی حساب نشه و ... موافقت کردیم. در تلاش بودیم یواشکی نمکدون رو خالی کنیم که دیدیم میز بقلی دیگه نون هم روش نیست!!! حتی یه تیکه کوچیک!!!! کارکنای غذا خوری کم کم غذا ها رو می آوردن. گفتیم عجب بچه هایی هستن؟!! نکردن یه ذره مودب تر باشن غذا بیاد بعد شروع کنن!! بین خودمون گفتیم الان می بینن میزشون رو غارت کردن یه چیزی بهشون می گن. ظرف نون پر شد. نمکدونهای خالی هم جاشون رو به پر دادن!!! به هر کدوم از دوستان میز مجاور هم یه ظرف برنج با یه ظرف پر از خورشت داده شد!! کلی هم عزتشون کردن!!! ما هم با تعجب نگاه می کردیم که چرا اینجوریه؟ نوبت به میز ما که رسید برامون با احترام غذا گذاشتن. یکی از بچه ها گفت حاج آقا بازم میشه نون بیارین؟ حاج آقا خندید و گفت چرا که نه؟(به ما که نوبت رسید نون تموم شده بود.باید از آشپزخونه می آوردن). حاج آقا گفت بچه ها نمکدونا رو خالی نمی کنین؟ دوباره پرش می کنیم!!! خوشحال شدیم. حاج آقا که رفت نون بیاره نمکدونا رو خالی کردیم البته چون بعد از تحویل غذا بود دوباره برامون پرش نکردن. میز بقلیهای زرنگ بازم نمکدوناشون رو خالی کردن!!! غذاش حرف نداشت. جای همه خالی! بیشتر بچه ها برنجشون رو نخوردن و آوردن واسه بیرونیا. نون و خورشتش هم می چسبید. واقعا خوش مزه بود!!! به قول آقا جونم کم نبود که؟ مهمون امام رضا بودیم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 4 نظر / 4 بازدید
اشنا

چرا صریح نگفتی! مهمان مهمانسرای امام رضا بودیم.واقعا عجب پذیرایی کرد این امام رضا!من از نانهایی که بیرون اوردیم و بین همه دوستان و اشنایان تقسیم شد. یک بند انگشت بربری اش را دارم.

X

سلام. اين كه من يه كمي يه جوري هستم كه صد البته درسته! مثلا هر وقت جواب سلام ميدم طرفم ميگه من سلام كرده بودم!!!! و بنده مجبورم تذكر بدم كه جواب سلامش را داده ام با كمي(!) تاخير.

X

عزيزم، بغل به معنی «کنار» رو با «غ» می نويسن نه با قاف. من رفتم توی لغتنامه ديدم! (گمونم اين رو چون حسوديم شده بود نوشتم. ايراد اساسی تر پيدا نکردم.) آه.....نوش جانتان....

the present

یا شیث المهندس اکنون که به لطف خدا از بستر بیماری بلند شده ای زود زود بنویس.