همراه

مدتی است بعضی همکاران در جلسه ها سر به سر یکی می گذارند. می گویند تو برو با کارفرما مذاکره کن و اگر کوتاه نیامد یک فن اجرا کن حساب ببرند. 

امروز صبح دیدمش. گفت یک وقتی دیدی دوشنبه با دست باند پیچی شده آمدم، احتمالا پیش فرضش این بود که من هم در جریان هستم. متعجب پرسیدم چرا؟ جواب داد چون یکشنبه امتحان دارم. متعجب تر پرسیدم امتحان چی؟ گفت تکواندو. گفت با پسر چهارده ساله اش هفت سال است که کلاس تکواندو می رود. گفت پسرش خیلی بهتر از اوست؛ خب در کودکی شروع کرده. قربان صدقه اش هم رفت. با دست قد پسرش را نشان داد و گفت با اینکه فقط چهارده سال دارد قد بلند است تا اینجاست! بعد گفت راستش کمی نگرانم که پسرم خیلی بهتر از من باشد. البته طبیعی است و خوشحال می شوم که بهتر باشد اما اگر خیلی بهتر باشد خوب نیست؛ هر چه باشد من پدرش هستم. پرسیدم امتحان چی دارید حالا؟ گفت کمربند سیاه.

آخییی! چه کار خوبی کرده که هفت سال است با پسرش هفته ای سه روز مرتب به کلاس ورزش رفته. تحسینش کردم. امیدوارم که موفق باشد.

/ 1 نظر / 22 بازدید
م. و.

دل موش پوست پلنگ:) یه نوار قصه بود وقتی بچه بودم گوش می کردم بهم هدیه داده بودنش! می خواد کمربند سیاه بگیره اما نگرانه ...ظاهرا همکارت هم دل موش و کمربند سیاه داره:)) البته فرض کردم که امتحانش رو قبول میشه؛)