قصه ی تلخ پایان پر رنج زندگی

خانم منشی خاله ای داشت ده سال مسن تر از مادرش. بعد از فوت مادرش حال خاله اش بد شد و خاله ی تنها را به خانه ی سالمندان بردند. خاله خانم در آنجا یک سوییت داشت و تحت نظر بود. 

دو هفته ی گذشته خانم منشی به علت وخامت حال خاله اش که به قول خودش برایش با مادر چندان فرقی نداشت مرخصی گرفته بود. امروز برگشت. خاله اش هفته ی پیش بالاخره بعد از مدت طولانی اغما فوت کرد. گفت وقتی تماس مسوولین خانه ی سالمندان را دریافت کرده که گفته اند به احتمال زیاد خاله اش به زودی مرحوم می شود به سرعت خودش را به شهر مربوطه رسانده. گفت لباسهای خوبش را پوشاندیم و هی منتظر شدیم! فرآیند مرگ شروع شده بود اما تمام نمی شد! گفت عزیزش به سختی زیاد ازین دنیا رفته چند روووز طول کشیده! 

برای کمک به عزیزش مجبور شده بود تصمیمهای سخت بگیرد. اگر درست فهمیده باشم مسوولین آسایشگاه پیشنهاد داده بودند که داروهای معمولش را قطع کنند تا زودتر خلاص شود. افاقه نکرده بود. مرحله ی بعد گفته بودند از داروهایی که به اتمام این فرآیند کمک می کند استفاده کنند. گفت خیلی برایش گرفتن چنین تصمیمی سخت بوده اما آخر سر قبول کرده و بعد از استفاده از این داروهای آرام بخش خاص، عزیزش فوت کرده. بعد هم خانم منشی ترتیب مراسم دفن و دعوت فامیل از اقسی نقاط عالم را داده بود. بعدتر هم یک شرکتی پیدا کرده که کارهای مالیات بر ارث و فروش وسایل و غیره را انجام بدهند و امروز بعد از بیشتر از دو هفته برگشته بود. خیلی خسته بود.

او با اندوه تعریف می کرد و من به آینده ی خودم فکر می کردم!

/ 2 نظر / 20 بازدید
م. و.

اوتانازی؟[عصبانی]

م. و.

ضمنا شما ... ان شاء الله که هستید و امام زمانتان را می بینید و خیلی چیزهای خوب دیگر.....[گل]