طرف

سال چهارم دبيرستان بوديم. ادبيات داشتيم. درس جديد خوانده مي شد. “ بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود“. کلی حس عرفانی داشتيم. يك دفعه دو تا از بچه ها به خنده افتادند. دبير خوبمان با تعجب پرسيد “بچه ها چي شد؟“ از فرط خنده نمي توانستند جواب بدهند. چند لحظه گذشت تا يكي شان كمي آرام شد و گفت كه ديگري حواسش به درس نبوده و وقتي مصرع “ گوش طرب به دست تو “‌خوانده شده، از گوينده پرسيده “طرف كيه ؟“. بعد از اين جمله كل كلاس منفجر شد. يادش به خير! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 3 نظر / 3 بازدید
X

چه جالب. منم از اون شعر و ... نوشته بودم. ايناهاش:http://7512.persianblog.ir/1384_4_7512_archive.html#3806008

X

سلام يادم رفته بود! می بينم که تغيير قالب داده ای (مبارک باشه) و خواننده شمار شده ای! آمار مارو می گیری؟ ها ها ها هاااااا|؟ .