مهربان

اولین راه حلی که برای مشکل به نظرم رسید این بود که به خانم صاحبخانه ی سابق ایمیل بزنم. از شرکت به ایمیل محل کارش که در واقع تنها ایمیلی است که دارد ایمیل زدم و گفتم در خانه در نبود من مشکلی پیش آمده و باید بیمه ی مسوولیت بگیرم. زود جواب داد که در قرارداد بیمه ی فعلی خانه ام بیمه ی مسوولیت لحاظ شده و مشکلی نیست. فقط باید روال اداری را طی کنم و به شرکت شان اطلاع بدهم و پرسید مشکل چیست؟ ایمیل بعدی را هم باز با کلی تشکر و آرزوی دیدار زدم و توضیح دادم چه شده. یک خط نوشت جمعه صبح به من زنگ بزن. بعد این مدت آشنایی اینقدر می شناسمش که این یعنی سرش شلوغ است و اصلا معنی از سر باز کردن و بی توجهی و بی احترامی ندارد. فردا صبحش که ایمیلم را باز کردم اولین چیزی که دیدم ایمیلش بود که صبح زود فرستاده بود. نوشته بود به نظرش بهتر است به شرکت مسوول خانه هم اطلاع بدهم. برایم روز خوشی آرزو کرده بود. حس خوبی داشت. یعنی دیروز یا دیشب باز هم به من فکر کرده بود و شاید مثل قدیمها که گاهی نگرانی مادرانه را در چهره اش می دیدم کمی نگران من شده بود. دلم برایش تنگ شد. امروز صبح به آفیسش زنگ زدم. شنیدن صدایش کلی خوشحالم کرد. او هم خوشحال شد. چند دقیقه ی کوتاه با هم حرف زدیم و کمی توصیه ی جدید کرد با توجه به توصیفاتم از شرایط. موقع خداحافظی گفت ببین هر وقت خواستی بگو باز هم شام بیرون برویم. من پایه ام. خوشحال شدم و گفتم حتما اما حالا ماه رمضان است. بعد ماه رمضان! خندید و گفت می فهمم باشد فقط یک خبر بده کی دوست داری؟  بعد هم با خداحافظی کردیم. 

و من خدای را بسی شاکرم برای این آدمهای خوب و مهربانی که در مسیر زندگیم قرار داده و هر از گاهی هم یادآوری می کند که هنوز دارمشان.

/ 0 نظر / 20 بازدید