شیث محبوب

امروز در کلاس زبان قرار شد جهت تمرین چند باره ی صفت های نومیناتیو، آکوزاتیو و داتیو (فرمهای مختلف ساختاری برای یک صفت!) یک متن شش هفت جمله ای در توصیف یکی از حضار بنویسیم و بعد سایرین حدس بزنند موصوف که بوده. 

من در مورد خانم معلممان نوشتم که مهربان است و اهل کمک. زبان آموزی با او لذت بخش است و قاب عینکش رنگی است. تا اینجا توصیفاتم به سیلویا که تازگیها با هم دوست تر هم شده ایم هم می خورد. جمله ی مشخصه و آخرین هم این بود که کیف توت فرنگی اش را هم دوست دارم. 

خانم معلم هم در مورد هر کدام ما یک جمله نوشته بود.

نفر اول یاری بود، آقای ساکت همکلاسی. خانم معلم گفت اگر دوست داشتید بگویید "این شخص" تا ارجاع  ندادن به ضمیر، حدس زدن  را کمی سخت تر کند. یاروسلاو شروع کرد که این آدم خیلی خوب است. چشمهای زیبایش برقی دارند که ... و خنده اش ...  چند تا توصیف مثبت دیگر هم داشت که یادم نیست. آخرین جمله این بود که آدم شوخ و بانشاطی است. همه برگشته بودند من را نگاه می کردند. برگشتم به سیلویا گفتم فکر می کنم تو را می گوید. سیلویا و یاری هموطن و همکار هستند؛ اما سیلویا گفت معلوم است که تو را می گوید. خانم معلم و مکس هم تایید کردند. خود یاری هم!!! خندیدم و خجالت کشیدم. فضا مثبت بود. نفر دوم مکس بود. اولش گفت ای بابا! و بعد شروع کرد. اولین جمله این بود که این آدم چپ دست است. همه به دستهای هم نگاه کردند. تنها چپ دست جمع من بودم!! خودکارم را روی میز گذاشتم. مکس هم کلی تعریف کرد. او هم گفت که شاد و بامزه هستم و بودنم به آدمها انرژِی می دهد. از همکاران مثبت نگرم تشکر کردم. خانم معلم هم گفت که خیلی تعریفم را کرده اند!

سیلویا یاری را توصیف کرده بود. من هم که دیدم کسی سیلویا را توصیف نکرده، جمله ی کیف توت فرنگی را نخواندم و گفتم توصیف من به سیلویا و خانم معلم هر دو می خورد. خانم معلم هم گفت که جالب بوده که دو نفر در مورد من نوشته اند و گفت با آن دو نفر موافق است. خودش هم در وصف من نوشته بود اهل گفتن خاطره های بامزه و شاد! 

خلاصه اینکه از یک جمع چهار نفره که هفته ای یکبار من را می بینند فید بک گرفتم که خیلی شاد و بامزه و باحالم. 

چشم نخورم!!

توضیح: بارها پیش آمده که موضوع گفتگو خاطره بوده یا اینکه آخر هفته ی خود را چگونه گذراندید. این شده که جمع در مورد خاطره های من به این جمع بندی رسیده! من خاطره های شاد خوشبختانه زیاد دارم. چرا که نه؟!

/ 3 نظر / 19 بازدید
نیلوفر

كاري نيست كه نتوان با اراده از پيش برد. همه ي دشواريهايي كه براي من پيدا شده به ياري اراده و اقدام، از بين برده ام.((گوته))

م. و.

بدو بیا ایران....اینا می خوان با چرب زبانی تو رو از ما بدزدن[عصبانی] خودم نیم صفحه که سهمه چهار صفحه می نویسم توصیفت می کنم البته به شرط این که مجاز باشم فارسی بنویسم[خجالت] تازه اینها چه می دونن که این نصف اونی هست که ما می شناسیم واسه من همیشه دوتاتون یک واحد رو تشکیل می دادین[نیشخند]

م. و.

سهله*