قصه ی آدمها

لوک لوک که هم اسمش لوک است و هم فامیلش، و ترکیب اسم و فامیلش مرا به یاد شخصیتی با ترکیب نام و فامیل مشابه در جاودانگی و البته تحلیل نویسنده از این  مدل اسم می اندازد  یک آقای شوخ میانسال - بیشتر در مرز مسن بودن- است که سالها مدیر عامل شعبه ی دیگر شرکت در یک کشور همسایه بوده و از چند ماه پیش بعد از بسته شدن آن دفتر برگشته. من مدتی با  آقای لوک روی مدارک یک پروژه کار می کردیم. یک روز عصر از من پرسید که پلنم برای ماندن در شرکت چیست؟ تا آخر عمر می مانم آیا؟ توضیح دادم احتمالا چند سالی می مانم ولی نمی دانم چند یعنی دقیق چند چون به خیلی پارامترها بستگی دارد. بعد پرسیدم چرا پرسید؟ گفت فقط از سر کنجکاوی و بعد داستان دختر خوانده اش را تعریف کرد. گفت همسرش هم مدیر عامل یک شرکت و آدم موفقی است. گفت ما بچه نداریم ولی برادر همسرم که در یک روستای دور افتاده زندگی می کند یک فرزند دارد. گفت ما هر دو تمام هم و غممان این بچه بود. هر کاری که از دستمان بر می آمد انجام داده ایم. هزینه ی دانشگاه و آموزشهای این بچه را ما با کمال میل داده ایم. دو تا لیسانس دارد. بعد از اتمام اولی وقتی باید کار را شروع می کرد گفت آن رشته مورد علاقه اش نبوده و می خواهد بیزینس بخواند. گفتیم باشد! با کلی ماجرا درسش را خواند و حالا که مدرک یک دانشگاه معتبر را دارد هم حاضر به ایجاد تغییر نیست. گفت از بیرون آمدن از آن جامعه ی روستایی می ترسد. گفت که همسرش خیلی ناراحت تر از اوست چرا این دختر متوجه زمان نیست. متوجه نیست بزرگ شده و باید یک وقتی با دنیا مواجه شود. کدام آدم عاقلی با تسلط به چند زبان و مدرک فلان رشته ی فلان دانشگاه توی یک شرکت خیلی کوچک فروش تی شرت در فلان دهات کار می کند؟!! گفتم خب ملاک رضایت آدمها فرق دارد. گفت دارد اشتباه می کند دارد زمان را، فرصت ریسک کردن را از دست می دهد. حق داشت البته! بعد هم گفت که از دیدن آدمهایی که در زندگیشان ریسک می کنند، جسارت به خرج می دهند و سختی تحمل می کنند تا تجربیات جدید کسب کنند خوشحال می شود. گفت آفرین به تو! کاش دختر من هم راهش را پیدا کند. راستش از تعریفش خوشحال نشدم. دیدن پدر و مادرهایی که آرزو می کنند بچه شان شبیه تو باشد حس خوبی ندارد. دلم برای بزرگترها و بچه ی مربوطه می گیرد.

/ 0 نظر / 4 بازدید