هر فقوید

هی گفتم برم کلاس زبان نرم کلاس زبان. دیشب جزوه ام رو تو یک ساک متفاوت از همیشه گذاشتم و وقتی نزدیک شرکت رسیدم یادم افتاد که جا گذاشتمش احتمالا به دلیل متفاوت بودن ساک. جزوه البته مهم نبود. انگیزه مهمتر بود.

خانم هم آفیسی که اومد در جواب اون که گفت کتاب زبان اسپانیایی رو هر روز میبره و میاره و مدتهاست لاش رو باز نکرده گفتم جزوه ام رو جا گذاشته ام. و به همین دلیل بعیده برم کلاس زبان. گفت

?Kennen Sie Herrn Freud (آقای فقوید رو می شناسید؟)

گفتم نه! فکر کردم یک آدم آشنایی هست که احتمالا من هم می شناسمش. تعجب هم کردم من میگم جزوه ام رو جا گذاشتم. این بنده خدا چی میگه؟! چه ربطی داره؟! یهو دو ریالی افتاد در کسری از ثانیه که بابا منظورش فرو.ید خودمونه. تا حالا کسی در حضور من به فرو.ید خودمون نگفته بود آقای فلانی. خب یکی بگه آقای سعدی رو می شناسی؟ آدم فکر نمیکنه که منظورش سعدی خودمونه  که! فوری گفتم آها هر فقوید یاااا! خب؟

گفت هیچی ایشون یک نظریه داره میگه وقتی میل نداری کاری رو انجام بدی این تو ضمیر ناخودآگاهت اثر می گذاره و نتیجه اش این میشه که به صورت غیر آگاهانه کارهایی در اون راستا انجام بدی مثلا مثل الان شما جزوه ات رو جا می گذاری و بعد میگی این نشونه بود که من نرم کلاس زبان. به نظرم حرفش درست اومد در خیلی موارد. عصری اونقدر سرگرم کار بودم که یهو متوجه شدم از ساعت شروع کلاس کلی گذشته!! خلاصه که نرفتم کلاس زبان به خاطر نشانه هایی که به خودم ربط داشتند.

/ 1 نظر / 18 بازدید
م. و.

بله، ما یک استادی داشتیم اتفاقا که فامیلیش سعدی بود:))