غم- سفر- زندگی

1- سفر استکهلم خوش نگذشت! همه اش دلم گرفته بود. شاید دلیلش پرنده ای بود که داشت در پیاده رو جان می داد و تنها من و دو نفر دیگر دیدیمش. تا ساعتها حالم بد بود. آن دو نفر دیگر به کمکش شتاقتند. تحمل دیدن جان دادنش را نداشتم. آن دو نفر دیگر یکی بطری آبش را درآورد که به پرنده آب بدهد و دیگری سعی کرد با یک جعبه مقوایی پرنده را از وسط پیاده رو بردارد. تا ساعتها و نه حتی روزها تصویر پرنده جلوی چشمم بود.

2- در این سفر اما تنها یک بار حس سبکی واقعی از جنس خوشی داشتم. آن هم روز آخر وقت صبحانه در هتل بود. برای خودم تنها نشسته بودم و بی اعتنا و با اعتماد به نفس - تنها نشستن اعتماد به نفس می خواهد واقعا- صبحانه ام را می خوردم. من مشکلی با تنها نشستنم نداشتم اما انگار بقیه مشکل داشتند که هی نگاه می کردند. آخرهای صبحانه ام اما یک خانم چشم بادامی آمد و بدون سوال سر میز من نشست و لبخند زد. من هم لبخند زدم و برایش جا باز کردم. انگلیسی اش چندان خوب نبود اما سعی کردم ارتباط برقرار کنم. تایلندی بود و مقیم یک کشور دیگر که نگفت کجا. گفت که با شوهرش زندگی می کند! آمدن خانم تایلندی حس خوبی داشت، انسانیت داشت در خودش؛ اگرچه من قبلش با تنها نشستنم مشکلی نداشتم.

هر چه فکر می کنم تنها و شاد بودن را ایراد یا ضعف نمی بینم اما انگار برای دیگران قابل درک نیست. من تنهایی را انتخاب کرده ام نه از سر ناچاری که از سر انتخاب! لازم نیست به هر غریبه ای این مطلب را توضیح بدهم. لازم است؟!!

3- به گمانم استکهلم اولین سرزمین پادشاهی اروپایی بود که من دیدمش. کارت پستالهای خانواده ی سلطنتی به وفور دیده می شد و من موفق شدم روز ملی شان در مراسمی که شاهشان در آن سخنرانی می کرد شرکت کنم. بنده خدا خیلی هم با کلاس نبود اما اولین شاه واقعی ای بود که من در عمرم دیدم.

4- عوض کردن پرواز در برلین هم دلم را پر غم کرد. دومین باری بود که اینطور در برلین بودم. برلین همیشه شهر توست برای من بهترین بهترینم. بغضم را به سختی خوردم اگرچه که چند قطره اشک سر آخر چکید.

5- گل ارکیده هم انگار با آب زیاد دادن لحظه آخر قبل سفر دچار مشکل شده بود. نصف گلهایش در نبود من ریخته بود. نیم دیگر هم حال خوشی ندارند!

6- تا به خانه رسیدم هم خبر حادثه برای همکلاسی دانشگاهمان اوضاع حالم را بدتر کرد و امروز صبح هم خبر درگذشتش. روحش شاد! خیلی غم انگیز بود! کلی در بدتر شدن حس و حالم اثر داشت!!!

7- امروز جلسه بودم. دیرتر از بقیه رفتم ناهار خوری. غذا را گرفتم و رفتم جایی که یک آشنا دیده بودم. آشنا و بقیه با هم حرف زدند و من فقط غذایم را نگاه کردم و هر از گاهی یک لبخند زورکی تحویل دور و بریها دادم. موقع بیرون امدن خانم صندوقدار بهم نزدیک شد و گفت ببخشید شما امروز برا غذا کارت کشیدید؟! متعجب نگاهش کردم. هیچی یادم نمی آمد. قبل جواب من گفت من فکر می کنم کارت نکشیدید البته اشکالی ندارد. آدم یک وقتهایی حواسش نیست. پیش میاید! خیلی خجالت کشیدم و کلی عذرخواهی کردم.  بنده خدا معذب بود صد بار گفت نه مشکلی نیست. باهاش تا صندوق رفتم و کارت کشیدم. برای اثبات حرفش پرینت گرفت که آخرین چیزی که براش پرداخت داشته ام صبحانه امروز بوده. گفتم حرفش را قبول دارم. گفت فکر می کند روز پر مشغله ای داشته ام اما نمی دانست مساله مشغله نبوده بلکه غم بوده.

سلامتی باشد و دل خوش بقیه اش درست می شود. زندگی است دیگر بالا و پایین دارد. غم و شادی دارد! هر چه باشد می گذرد.

/ 3 نظر / 18 بازدید
مهمان

برلین همیشه شهر توست برای من بهترین بهترینم.[گل][گل][گل][گل] برای هر دوتاتون

مهمان

" دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست." http://gooshkon.ir/1394/03/20/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF/

محمدعلی

سلام همیشه مطالبتون رو می‌خونم. خوندن تجربیات کاری و شخصی تون دیدم رو بازتر می‌کنه . سبک نوشتن‌ تون هم برام جذابه . من معمولا کمتر ‍پیش میاد کامنت بذارم چون به شدت کم حرفم . فقط خواستم تشکر کرده باشم . مرسی