چند روز پیش یکی از همکاران مسن و محترم غیر هم گروهی، صبح بعد از سلام در آشپزخانه پرسید که آیا من ایرانی هستم یا نه؟ بعد با هبجان گفت که پسرش با گروهی از دوستانش یک برنامه ی سفر شش ماهه دارند و قرار است از پکن تا اشتوتگارت را با دوچرخه طی کنند. الان در ماه دوم سفر و در تبت هستند و خیلی مشتاق و منتظرند که به ایران برسند اما باید برای ترکمنستان در قرقیزستان ویزا بگیرند و برای ایران در ترکمنستان و کمی نگران ویزاهای قبل ایران هستند. گفت من هم خیلی هیجان زده ام و منتظرم پسرم به ایران برسد و برایم روایت کند که ایران چه طور کشوری است. گفت خبر سفرش به ایران را می دهم. 

فکر کن مردم در جوانی شان چه کارهایی می کنند. احساس کردم از جوانی ام هیچ چیز هیجان انگیزی به یاد ندارم.

/ 0 نظر / 16 بازدید