!!

امروز صبح تلفن همراهم زنگ زد. مكالمه ي من و ناشناس آن طرف خط جالب بود.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ناشناس : الو سلام جناب شيث. من شماره تون رو از طريق يكي از دوستان از استاد راهنماتون گرفتم. دكتر چي بود؟

شيث : سلام. دکتر رضا

ناشناس: آره ! همين بود. ميخواستم پايان نامه تون رو ازتون بگيرم. آخه تو كتابخانه ي دانشگاهتون نبود(شيث فوق شريف نبوده است).

شيث: ببخشيد ميشه خودتون رو معرفي كنيد من بدونم با كي دارم صحبت ميكنم؟

ناشناس: بله! من كيوان هستم. دانشجوي كارشناسي ارشد دانشگاه صنعتي شريف.

 

يادم اومدكه پارسال، يكي از اساتيد آشناي شريف - وقتي براي تجديد خاطره به دانشگاه سر زده بودم - بعد از پرسش درباره ي موضوع پايان نامه ام گفت اينجا آقاي كيوان نامي هم هست كه قراره موضوع پايان نامه اش همون سيستمي باشه كه پروژه ي شماست. سوالي داشتيد ازش بپرسيد!!! چند وقتيه داره رو اين موضوع كار ميكنه!

 

شيث: بله . اسمتون رو از دكتر محمود شنيده بودم.

ناشناس: خب حالا بگيد چطوري پايان نامه تون رو بگيرم؟

شيث: ببخشيد من الان به پايان نامه ام دسترسي ندارم.(دروغ نگفتم ها! من شركت بودم. پايان نامه ام خونه). اگر سوالي داريد بفرماييد اگر بتونم كمكتون ميكنم.

ناشناس: نه! اينطوري فايده نداره. من پايان نامه تون رو لازم دارم. اونوقت چه جوري شما به پايان نامه تون دسترسي نداريد؟ خب اشكال نداره. فايلهاش رو كه داريد فايلهاش رو هم بديد ميشه.

شيث: فايلهاش به دردتون ميخوره؟!!!

ناشناس: آره ديگه! باشه بد نيست. نكنه فايلهاتون رو هم نداريد. مگه ميشه آدم از پروژه اش چيزي نداشته باشه!

شيث(عصباني): فكر ميكنم من اين حق رو دارم كه پايان نامه ام رو به شما ندم!

 

خونم به جوش اومده بود ميخواستم بگم چطوره به جات دفاع هم بكنم. تلفن قطع شد. چند دقيقه بعد...

 

ناشناس: الو

شيث: بله بفرماييد.

ناشناس: شما صحبت ميكرديد.

شيث: خب! نگفتيد موضوع پروژه تون چيه؟ من كه عرض كردم اگر سوالي داريد بفرماييد. شايد بتونم كمكي بكنم.

ناشناس: خب قراره من روي سيستم بازيافت ...

شيث: پروژه ي من طراحي خودش بود نه سيستم بازيافتش!!

 بعد ناشناس عزيز چند تا سوال شبيه طراحي ي چي بود و نظاير اون پرسيدند تا احتمالا مطمئن شن که من راست گفتم. بعد از آن:

شيث: تا جايي كه من خبر دارم دكتر رضا موضوع پايان نامه ي شما رو با يه دانشجو تو دانشگاه آزاد كار كردند. اسمشون هم آقاي يونس بود.

ناشناس:  باشه! پس با ايشون تماس ميگيرم. اتفاقا شماره ي ايشون رو هم دارم. خداحافظ.

 

من كه هنوز تعجبم نخوابيده. عجب دانشجوهايی پيدا ميشن!!! شريف اين شده! بقيه دانشگاهها چه جوريه؟ 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
X

حالا شايد واقعا می خواسته کار تکراری نکنه! اما این همه شماره تلفن برایم جالبه. یادم میاد استاد راهنمایم گفت: «اقلا شماره همراهم را داشته باش.» گفتم: «آقای دکتر من که زنگ نمی زنم در هیچ شرایطی. پس لازم نیست داشته باشم. » واقعا هم ازم بر نميومد زنگ بزنم!

شيث

خانم جعفری سلام. من شما رو اصلا نمیشناسم که بخواد يادم بياد

simba

من می‌شناسمت؟

simba

تنها دليلی که پرسيدم اين بود که اغلب لينک‌هايی که در وبلاگت دادی من می‌شناسم یا می‌خونم. گویا صنایعی هستی. نه ناراحت شدم، نه فکر کردم داری اذیتم می‌کنی، نه من دارم اذیتت می‌کنم و هزاران نه دیگه! در مورد بازگشت هم حرفت درسته. خواستم بیشتر specific باشم. برداشت اشتباه درست نشه.