سفر کاری

اگر همه چیز خوب پیش می رفت من حالا باید اولین روز ماموریت را می گذراندم. قرار بود دو هفته مامور باشیم! اما نشد! حالا همه ی تیم رفته اند و من تنها کسی هستم که فردا دوباره به سر کار معمولم می روم!!

روزی که مدیر پروژه گفت که می خواهند برای ویزای من اقدام کنند و پرسید آیا من می توانم به آن کشور نه چندان دوست اسلامی سفر کنم؟ گفتم که من شخصا مشکلی ندارم ولی شاید ویزا نگیرم. گفتند خوشبین باش! دلیلی برای ویزای بیزینس نگرفتن وجود ندارد!! آنهم در حالی که بیشتر از دو هزار یورو از محل ویزای تو درآمد خواهند داشت ( به دلیل غیر اینجایی بودن و مقیم اینجا بودن!) اما قرار شد توجه بیشتری مبذول بدارند. فرمهای اضافه را هم همکاران پر کردند. وقت ویزا هم برایم گرفتند. روزی که بلیط و هتل برای من - مثل سایرین- رزرو شد، منشی تماس گرفت تا بپرسد تاریخ و ساعتها را تایید می کنم یا نه؟ گفتم با مدیر پروژه هماهنگ کند چون من هنوز ویزا ندارم. دقایقی بعد ایمیل تایید ارسال شد؛ این یعنی مدیر پروژه گفته بود نهایی کنند. 

همکاران خانم به من گفتند که باید عبایا بپوشم.  یکی توصیه کرد برای روز اول از یکی از همکاران امانت بگیرم و برای روزهای بعد آنجا خرید کنم چرا که تنوع و کیفیت آنجا بیشتر و بهتر است. قرار شد یکی زحمت بکشد و برایم عبایایش را بیاورد تا امتحان کنم. 

شب قبل وقت ویزا بعد از ترک آفیس، مجبور شدم سه ساعت در خانه روی یک پروژه ی دیگر کار کنم چرا که کارفرما آخر وقت کامنت داده بود و حتما باید جوابشان تا قبل از ظهر فردا ارسال می شد و من قرار بود فردا صبح در راه شهر دیگری باشم تا به وقت ویزایم برسم.

صبح زود حرکت کردم. قرار بود نیم ساعت قبل وقت مقرر برسم. شنیده بودم فاصله ی ایستگاه قطار تا دفتر مربوطه حدود پنج دقیقه است. قطار با بیشتر از بیست دقیقه تاخیر به مقصد رسید. وقتی از ایستگاه خارج شدم از چند نفر در مورد مسیر سوال کردم، بد نگاه کردند و بدون جواب رفتند!!! برایم جالب بود که این جماعت صرفا به روسری نگاه می کنند و نمی بینند که لباسهای من نشان می دهد آدم حسابی هستم!!! و تازه من صریح گفتم که دنبال آدرس می گردم و اسم خیابان مورد نظرم را هم گفتم!!! صد رحمت به شهر خودمان!!! انصافا قدری ناراحت شدم. آخر سر یک آقایی که روی سکوی شهر خودمان قبل رسیدن قطار دیده بودمش آمد و پرسید آیا می تواند کمکی بکند؟ سوالم را پرسیدم. جهت را نشانم داد و من دویدم.

یک دقیقه بعد وقتم وارد شدم و فهمیدم که سیستمشان از صبح خراب بوده و همه منتظرند. شماره گرفتم و نشستم. نوبتم شد. آقای خوش اخلاق شماره ی دعوتنامه را وارد سیستم کرد و گفت نمی تواند کاری بکند چون هیچ جوابی از مبدا نیامده. گفتم ولی من دیروز عصر از همکارانم شنیدم یک تاییدی آمده! گفت برو و به همکارانت زنگ بزن. بگو اگر می توانند از ارتباطاتشان استفاده کنند و تایید را بگیرند. هر وقت تایید شد من کارت را راه می اندازم. 

برگشتم توی سالن انتظار و زنگ زدم. همکار مسوول ویزا گفت که کارفرما صبح همانروز ایمیل زده و گفته که آنها به ملیت من دقت نکرده بوده اند و قطعا روال ویزای من با توجه به ملیت، جنسیت و سن با سایرین فرق دارد. همکارم کلی عذر خواست و گفت برگرد. این از مواردی ست که بی جواب ماندن آن به معنی رد شدن است. رفتم و به آقای خوش اخلاق اطلاع دادم که همکارم گفته بهتر است برگردم. او هم چندین بار عذر خواست و گفت که تصمیم گیر آنها نیستند و خیلی متاسف است. با باری از غم روی دلم برگشتم. همکاران همه می گفتند اشکالی ندارد. تقصیر تو که نبوده! آنها کارشان احمقانه بوده! مدیر پروژه را هم دیدم. سر به سر گذاشت که من منتظر پاس دویچ تو هستم و حتما تو را برای این پروژه می فرستیم و ...

همکارم برایم دو تا عبایا آورده بود که امتحان کنم و آن که بهتر است را بردارم. خبر دادم که ویزا نگرفته ام. حتی عبایاها را امتحان هم نکردم، خیلی حالم گرفته بود.

چند نفر گفتند که آرزو داشتند آنها هم ویزا نمی گرفتند چرا که هیچ علاقه ای به رفتن به آن کشور ندارند! 

در فاصله ای که من در راه بودم همکاران اقدامات لازم را انجام داده بودند. بلیط و هتل من کنسل شده بود. مدیر پروژه هم به کارفرما پیشنهاد داده بود نیروی جدید محلی ای که شرکت در آن کشور استخدام کرده به جای من وظایفم را پیگیری کند. تا من به آفیس برسم تاییدیه کارفرما هم آمده بود. 

چند روز بعد، من با همکار جدیدمان گفتگو کردم. ظاهرا همه چیز خوب پیش می رود. همکار جدید هم گفت که فکر می کند خیلی بهتر شد که نرفتم چون به احتمال زیاد رفتار آدمهای آن جامعه آزارم می داد. 

ای بسا ما چیزی را نمیپسندیم که خیر و خوشی ما در آن است اما ما در آن لحظه این را نمی دانیم. صبر می کنیم تا ببینیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
تگ ها : سفر ، کاری

رومیزی

امروز وقتی رفتم که از مدیر پروژه سوال فنی بپرسم، پرسید سوال فنی یه؟ گفتم بله. گفت ببین من می خوام ساعت دو و نیم یه جلسه داشته باشیم میشه بری به همه نفر به نفر بگی بیان اتاق صد و هفتاد و چهار؟ گفتم ایمیل بزنم؟ گفت نه برو پیششون که بعد کسی دبه درنیاره، من خیلی کار دارم برای این بیست و چند دقیقه. با اینکه خوشایندم نبود قبول کردم. ازش پرسیدم مثبته خبرت یا منفی؟ گفت برای ما مثبت. بعد با غم گفت تو این پروژه خبر مثبت هم مگه میشه؟!

همه رو خبر کردم. ساعت دو و نیم ولی خبرهایی که شنیدیم شوکه مون کرد. مدیر پروژه و من هر دو خیلی ناراحت بودیم. کارمون قرار بود نصفه بمونه. کاری که داشتیم با جون و دل پیش می بردیمش. بقیه اونقدی ناراحت نشدن. مدیر از همه مون چندین بار تشکر کرد. گفت که دلش برای کار کردن با این تیم خوب تنگ میشه. گفت ما واقعا خروجی خوب و قابل تقدیری داشته ایم و حیف که نشد تا تهش بریم. گفت که با اینکه از روند فعلی و نتیجه خوشحال نیست از اینکه یه سری مسایل ناخوشایند و فرسایشی ادامه پیدا نخواهد کرد احساس خوشحالی می کنه. درد  رو توی صدا و چهره اش میدیدم. شرح جلسه ی آخر رو مختصر گفت. دلش واقعا از بی انصافی به درد اومده بود. گفت که مدیر بزرگتر بخش رفته با مدیر بالاترش صحبت کنه و به احتمال نود درصد پروژه متوقف خواهد شد. از شنیدن فریادهای طرف مقابل خیلی شوکه شده بود! 

مدیر پروژه گفت به قول خودشان رومیزی رو قیچی کردن ( یعنی جایی برای گفتگوی بیشتر نگذاشتند)

دلم پر درد بود واقعا. حس می کردم یه رابطه ی جدی به هم خورده! انگار که با محبوبت به هم زده باشی. مثل اون وقتی که احساس می کنی طرف جایی برای حل مشکلات با حرف زدن باقی نگذاشته و با وجودی که قلبا دوستش داری، بهش میگی بیا تمومش کنیم. اون جایی که یا نمی تونی دیگه ادامه بدی یا نمی خوای چون بیفایده است! خیلی دردناکه! 

همش یاد اون یکی رومیزی ای که این اواخر قیچی شد می افتم و تشابه زیادی بین حسشون می بینم. شاید به همین دلیل هم انقدر حالم بده و گرنه کار که این همه غصه نداره! ما انجام ندیم هم یکی دیگه انجامش میده حالا یه کم بدتر یا بهتر مثلا!

بعدش همکار هندی اومد پیشم! خیلیی خوشحال بود از شنیدن خبر! گفتم تو چرا انقدر خوشحالی؟ گفت چون توی این پروژه نبوده ام. گفتم دلیل این همه خوشحالی و این اینجا اومدن این نمیتونه باشه! تو دلم گفتم داشتی از حسودی راه ندادنت رو این پروژه می مردی؛ حالا ذوق کردی!!

بگذریم. روزهای تلخ هم می گذرند و ما دوباره شاد می شویم به زودی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها : کاری

روز مهم کاری

امروز برای شرکت ما روز مهمی بود! چند روز قبل دعوتنامه ی جلسه ی شورای صنفی آمد. عجیب بود کمی! 

امروز روز برگزاری جلسه بود. برخلاف همیشه ناهار خوری بدون چیدمان صندلی به صورت خاص مخصوص چنین جلساتی بود. همه ی صندلیها و میزها را کنار گذاشته بودند  و جمعیت سر پا ایستاده بودند. 

اول برنامه که شاید نهایتش یک ربع طول کشید مسوول شورای صنفی راههای فرار سالن را به حاضرین یادآوری کرد: یکی سمت راست سخنران به سمت حیاط و دیگری به سمت راهروی اصلی از سمت در ورودی ناهار خوری.

بعد رییس بزرگ آمد و مختصر و مفید از دغدغه و مشکل بزرگ گروه گفت و خواست رازدار اسرار سازمانمان باشیم. دلیل را راز فرض می کنم و ذکر نمی کنم.

خلاصه اینکه یک پروژه ی بزرگ متوقف شده و باید خسارت زیادی بپردازند. رییس بزرگ گفت تازه نتیجه ی نهایی رسیده و هنوز تصمیمی گرفته نشده ولی هدف اصلی حفظ موقعیتهای شغلی است پس فعلا کسی نگران از دست دادن کارش نباشد اما وضعیت فوق العاده است. به همین دلیل سال آینده سال صرفه جویی خواهد بود و احتمال زیاد سال بعدترش هم به همین منوال خواهد بود. در اولین قدم صرفه جویی هم افزایش حقوق سال بعد کان لم یکن شده چون از تبعاتی که خواهد آمد هنوز تخمین دقیقی در دست نیست! خیلی ها خیلییی ناراحت شدند ولی من نه! حالا مگر چقدر افزایش داشتیم؟! اینکه کسی بیکار نشود مهمتر است. ما مثل یک خانواده ایم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها : کاری

سفر کاری1

همت می کنم و می نویسم خاطرات اولین سفر کاری را:

چند روز قبل حرکت مدیر پروژه اطلاع داد که بلیط سایر اعضای تیم تغییر کرده و من تنها کسی هستم که با بلیط قبلی سفر می کنم. 

بلیط جدید با ایرلاین آلمانی بود و حرکت بعد از ظهر شنبه و بلیط من اتریشی بود با حرکت ساعت کمی قبل هشت صبح. آنها بعد نیمه شب می رسیدند و من بعد از ظهر. استدلال کرده بود که لزومی نداشت من کمتر خانواده ام را ببینم فقط برای بودن در یک پرواز با سایرین. 

دو روز قبل سفر هم حمله ی انتحاری فرودگاه استانبو.ل باعث ایجاد موجی از نگرانی در میان خانواده و همکاران شد. چندیدن نفر از جمله رییس پرسیدند که با چه خط هوایی پرواز می کنم و بعد گفتند خیالمان راحت شد. این توجه خاص خوشایند بود.

شب قبل از استرس خواب ماندن مردم. خیلی کم خوابیدم. گوشی هم روشن بود که اگر خواب ماندم مامان خانم زنگ بزنند اماکلی آدم از قاره های دیگر یکباره یاد حال و احوال پرسی از من افتادند! و من چند بار از همان خواب سبک پریدم. بالاخره خواب نماندم. چهار و چهل دقیقه ی صبح با دو  ساک کابین از خانه بیرون رفتم. 

جلوی میز بیزینس، یک خانواده ی بزرگ در حال چک این بودند! رفتم و پشت سرشان ایستادم. میزهای چک این کلاس عادی خالی بودند! خانم میز کناری اشار کرد. رفتم و گفتم من بیزینس کلاس هستم. گفت اشکالی ندارد همه ی میزها می توانی چک این کنی! ساکم را تحویل دادم و متوجه نشدم که روی چمدانم برچسب مخصوص نزد. نتیجه این شد که چمدانم در میان خیلی چمدانها با سری سوم بارها رسید و من ازین مزیت کلاس پروازی هیچ بهره ای نبردم!

سالن انتظار بیزینس خوب بود و خانم خدمات سالن که با لهجه ی اروپای شرقی آلمانی حرف می زد کلی مرام گذاشت و برایم به صورت مخصوص شیر بدون لاکتوز سرد آورد. روی سردی شیر تاکید خاصی می شد مثل یک سرویس اضافی!

در هواپیما اما از آن خانواده ی بزرگ اثری در بیزینس کلاس نبود و من به عنوان تنها مسافر هر چند دقیقه یکبار مورد سوال مهماندار واقع می شدم که آیا چیزی لازم دارم یا نه؟ 

صبحانه هم اصلش گوشتی بود که نخوردم. آپشن دیگر هم موجود نبود!

وقتی به گیت پرواز دوم در فرودگاه وین رسیدم یک صف بسیااار طولانی از مسافران اصولا هموطن با ساکهای کابین بزرگ در حال سوار شدن بودند. 

جلو رفتم و به مامور مربوطه به آلمانی!! گفتم که من مسافر بیزینس هستم. ایشان هم صف را متوقف کرد و برای من راه باز کرد که سوار شوم. یکبار استفاده از مزیت کلاس!

داستان خدمات پرواز دوم اما خود مفصل است...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
تگ ها : سفر ، کاری