ماهایی که ما هستیم!

کارش را از دست داده بود. دوستی بهش گفته بود از فرصت استفاده کن و تا می توانی کتاب بخوان، کلاس برو و به خاطر احتمال کار پیدا کردن در کوتاه مدت این برنامه هایت را تغییر نده، حالا که به اندازه ی کافی پول داری. جواب داده بود حوصله ی کتاب خواندن ندارم!  - دوست پرسیده بود: آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ جواب: یادم نیست! - کی بود؟ جواب: آن هم یادم نیست! 

گفته بود باید سفر بروم. دوست گفته بود سفر هم خوب است اما چیز هم یاد بگیر! برو کلاس زبان اصلا. زبانش واقعا ضعیف بود و هست.

گفته بود "مردم چی میگن؟ من تو این سن و سال پاشم با هجده ساله ها برم کلاس زبان. جزوه و کتاب زبان بگیرم دستم برم و بیام. من مهندس فلانی ام!"

دوست باز گفته بود: خب  اخبار شبکه های خارجی را به زبان اصلی ببین، سریال ببین!جواب: اوووه!

گذشت و چند تایی سفر رفت. بعد هم چپ و راست عکس بود که در شبکه های اجتماعی آپلود میشد!

دوست پرسیده بود: چرا این کار را می کنی؟؟ جواب: دوستانم بدانند من زنده ام و چه می کنم؟! بعد کارش این بود که هر چند دقیقه چک کند چند تا لایک گرفته! عکسهایی بودند که فقط یک لایک گرفته بودند!

دوست پرسیده بود: ببین واقعا تو برای دل خودت سفر می روی یا برای ویترین زندگی و نمایش عکسهایت؟!! اگر اطلاع دادن از زنده بودن بود که یک عکس کافی بود! جواب: " تا چشمشون دربیاد بقیه که من می تونم سفر برم و میرم و خوش میگذرونم"!!!

آخرش؟

ماههاست که بیکار است! تازگیها هم به این نتیجه رسیده که سقف وطن برایش کوتاه است و باید خارج از وطن کار کند. آدمی که ماههاست در وطن به زبان مادری اش کار پیدا نکرده حالا در بلاد خارجه دنبال کار می گردد!! بدون اینکه حتی خودش را آماده کرده باشد تا در محیط جدید زندگی کند یا حتی زبان دوم اش را بهتر بفهمد و صحبت کند! یا حتی به رسم بلاد خارجه دنبال کار بگردد!!!

مقایسه می کنم با خانم صاحبخانه ی سابقم کهخیلی مسنتر بود، اصلا دانشگاه نرفته بود، که زیاد سفر می رفت و عکسهایش بیشتر عکس از محیط بودند و هیچ پروفایلی نداشت. 

وقتی که من هم خانه اش بودم حتما ماهی یک کتاب می خرید. بعد چند ماه هم کتابهایش را به دیگران می بخشید.

با دوستان همسن اش دور هم جمع می شدند و با اکانت عضویت یکی در یک سایت زبان آموزی از پایه اسپانیایی یاد می گرفتند. کلی هم خوش می گذراندند. ابایی هم نداشت که حین معرفی خودش بگوید دارد اسپانیایی را از پایه یاد می گیرد. حتی وقتی نزدیک سفرش به مناطق اسپانیایی زبان دنیا می شد، تمرین اسپانیایی اش را بیشتر می کرد. حتما در مورد مقصد سفرش کتاب می خواند. سفر می رفت که با یک فرهنگ و آداب و رسوم جدید آشنا شود. می رفت که ببیند و تجربه کند و بیاموزد و نه فقط جلوی هر ساختمان متفاوت عکس بگیرد

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
تگ ها : ماها