اولین سینمای تنهایی

دیشب برای اولین بار تنهایی به سینما رفتم. برای اولین بار یک ربع توی صف خرید بلیط ایستادم و بالاخره آخرین ویرایش دیو و دلبر را به زبان شیرین تماشا کردم. 

جزییاتش خیلی یادم رفته بود اما آنقدرها که دوستان دیگر به به و چه چه کردند هم برایم خاص نبود. بعد شروع تیتراژ پایانی هم سریع سالن را ترک کردم و به قرار شام دسته جمعی دوستان جدید و قدیم رسیدم. خوب بود! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٤
تگ ها : زبان شیرین

پس فرستادن پر ماجرا

فریزر کوچولو رو حدود یک سال و نیم پیش خریده بودم و حدود شش ماه بعد خریدش جعبه اش رو دور انداختم. اون لحظه ای که داشتم کارتنش رو پاره می کردم فکر کردم نگهش دارم شاید یه وقت لازم بشه، اما بعد گفتم چه لازمی! اگه اثاث کشی باشه که همینجوری هم اوکیه، برای خراب شدن هم بهتره بد به دلم راه ندم.

چند هفته ی پیش وقتی بعد چهار پنج روز در فریزر رو باز کرذم دیدم که همه چیز فاسد شده و فریزر در امتحان بعدی هم مردود شد.

بعد داستان پیگیری شروع شد. تحقیقات کردم و دیدم هنوز وارانتی برقراره. به فروشنده ی آنلاین ایمیل زدم. اونها اطلاعات نماینده اش رو دادند و گفتند خودت تماس بگیر. تماس گرفتم و بعد کلی سریال خوندن از گوشه و کنار دستگاه بهم گفتند که به فروشنده اطلاع میدن که پول رو پس بده.

چند روزی طول کشید تا نامه بیاد. توی نامه نوشته بود ارجاع یا جایگزینی. نامه رو برای فروشنده فرستادم بعد چند روز جواب دادند که باید فریزر رو پس بفرستم و برچسب پست برگشت رو ایمیل کردند اما یک مشکل وجود داشت و اون عدم وجود جعبه ی اصلی بود که در ایمیل هم کلی روش تاکید شده بود. 

الان چند روزی هست که درگیر حل مساله ای به نام جعبه یا بسته بندی مناسب برای فریزر هستم. کلی دنبال سایز مناسب جعبه ی اسباب کشی و غیره گشته ام در اینترنت.

مهمترین کلماتی که در این راستا یاد گرفته ام نایلون حبابدار (لوفت پولستر فولیه) و یونولیت (استیروپرو) هستند. اولی رو از کورنلیا پرسیدم و یاد گرفتم و دومی رو بعد کلی تحقیقات با کمک سایر دوستان هموطن دویچ آموز. 

شنبه رفتم و از پست مرکزی شهر پرسیدم  که اگر فریزر رو با نایلون حبابدار بسته بندی کنم در حالیکه یونولیتهای بسته بندی سر جایشان هستند اوکی هست؟ خانم با حوصله ی پشت باجه گفت فکر می کند کارتن الزامی است چرا که استفاده از نایلون به تنهایی باعث افزایش هزینه ی پست خواهد شد. پیشنهاد داد دو تا کارتن اسباب کشی رو همزمان استفاده کنم. ایده ی خوبی بود اما هر چه دوباره جستجو کردم جعبه ی با سطح مقطع مناسب نیافتم. 

حالا باید صبر کنم یا فریزر مدل دیگر جدیدی که سفارش داده ام برسد و امیدوار باشم جعبه اش به قبلی بخورد یا کارتنهای خالی دور انداختنی شرکت رو بررسی کنم و اگر موردی با سایز احتمالا مناسب بود با خودم به خونه بیارم. 

امروز همکارم داستان رو پیگیری کرد و من تند تند براش تعریف کردم. کلی کف کرده بود که من اون دو تا کلمه رو بلدم. 

امیدوارم قبل تعطیلات به سر انجام برسه این داستان!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٦
تگ ها : زبان شیرین

 

مدیر جدید در اولین برخوردها به من گفت که ترجیح می دهد با من انگلیسی حرف بزند. من گفتم من دوست دارم آلمانی ام را بهتر کنم. او هم گفت من هم دوست دارم انگلیسی ام را بهتر کنم. من هم خندیدم و گفتم اولا شما انگلیسی ات خوب هست دوما اگر انگلیسی من در این حد خوب باشد این جمله تقدیر داشت و ممنونم.

مکالمات من و ایشان بعد آن بیشتر انگلیسی بوده و گاهی مکالمات کوتاه یا تلفنها فقط آلمانی.

دیروز در خلال صحبت، به یک کلمه ی تخصصی آلمانی که بلد بودم اشاره کردم. اشنیت اشتله که می شود اینترفیس به انگلیسی اما درست نبود. خودم فهمیدم ولی کلمه ی درست را نمی دانستم. کلمه ی صحیح را گفت کویراشنیت! بعد هم توضیح داد اشنیت را یادت نگه دار. کویر اشنیت یعنی کراس سکشن به انگلیسی.

و به این ترتیب من اولین کلمه ی تخصصی را از مدیر جدیدم یاد گرفتم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
تگ ها : زبان شیرین

دوتثن

شنیده بودم که می توانی پیشنهاد آدمها مخصوصا در محیط کار را برای تبدیل شما به تو بینتان رد کنی. 

من هنوز هم برای آدمهای مسن که جای مادر و پدرم باشند خیلی احترام قائلم و سعی می کنم در مقابلشان ادب را رعایت کنم طوری که برای هم آفیسی ام عجیب است.

هم آفیسی من همانطور که قبلتر عرض شد یک خانم دکتر مسن است که از مامان خانم ما هم چندین سالی بزرگتر است و بارها به من گفته شما جای دختر منید. 

هم آفیسی کل دوران اشتغالش را در شرکت ف بوده، نزدیک به سی سال! و جز چند تا آقای مسن هم سن و سال خودش که همگی هم سابقه ی خودش هستند - به گمانم سه نفرند- همه او را با عنوان خانم (دکتر) فلانی صدا می کنند؛ حتی آدمهای مسن دیگری که سابقه ی حضورشان در شرکت از هم آفیسی کمتر است هم همگی او را شما و به فامیل صدا می کنند. 

اوایل هم آفیسی شدن بود که یک بار حین صحبت از من خواست به اسم کوچک صدایش کنم و شمایمان را تو کنیم. من هم چون خیلی از من بزرگتر بود و برایش خیلی احترام قائل بودم با کلی عذاب و سختی و شرمساری گفتم ببخشید اگر اشکال ندارد همان روند قبلی را ادامه بدهیم. بنده ی خدا توی دوقش خورد ولی خب من هر چه با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی توانم!!  او هم گفت درک می کند. البته برایش توضیح دادم.

گذشت. داستان را بعدتر برای دوستانم تعریف کردم و شنیدم که نباید این کار را می کردم اما من نمی توانستم خانمی را که این همه از من بزرگتر است به اسم کوچک صدا کنم. باز هم گذشت!

هفته ی پیش همکار اصالتا ترک مان که فعلا هم پروژه ای هستیم آفیس ما بود و در مورد مدارک حرف می زدیم. من می خواستم به مهندس ابزار دقیقمان که او هم یک آدم خیلی مسن در حدود خانم هم آفیسی است اشاره کنم و فامیلی اش یادم نمی آمد، برایم کلمه اش سخت است انصافا. یادم نمی ماند. همکار گفت بگو هانس و من گفتم آقای ابزار دقیق. خانم هم آفیسی که شاید تعجب را در چهره ی همکار دیگر دیده بود رو به او گفت برای خانم مهندس شیث سخت است آدمهای خیلی مسنتر را به اسم کوچک صدا کند. بعد این موضوع ادامه پیدا کرد و هم آفیسی گفت که درک می کند و خودش همسن من همینطور بوده و ... همکار ترک ولی گفت او هم همین حس را دارد چون در فرهنگ آنها هم عرف نیست اما او همکارانی را که مسنترند و خودشان پیشنهاد می دهند به اسم کوچک صدا می کند و این را پذیرفته. باز هم گذشت!

فردای آن روز جلسه بودیم. به همکارم علت پیش آمدن موضوع دیروز را گفتم و توضیح دادم که به گمانم هم آفیسی آزرده است و اینرا درک نمی کنم. گفت خب خیلی عجیب بوده بین دو تا خانم. فکر میکنم اصولا اینطور نمی شود. اگر یک خانم و یک آقا بودید قابل درکتر بود اما چون هر دو خانمید به نظرم همکارمان این را به خودش گرفته یعنی تو می خواهی ازش فاصله بگیری! به فاصله زیاد فکر نکرده بودم قبلش! آنقدر احترام پر رنگ بود توی ذهنم که چیز دیگری وزنه اش نمی چربید. آخر هفته به این موضوع باز فکر کردم و تصمیم کبریایم را گرفتم. فقط سخت بود و باید منتظر فرصت می شدم. چند حالت را مرور کردم همه سخت بودند. بیخیال شدم. گفتم در موقعیت تصمیم می گیرم.

دوشنبه صبح اول وقت که آفیسهای اطراف اصولا خالی بودند، من و هم آفیسی شروع به گپ زدن کردیم و با اولین شمایی که گفت، من توانم را جمع کردم و گفتم می توانیم تو بگوییم؟ چشمهایش گرد شد. گفتم درست شنیدید من نظرم عوض شده است. اشک در چشمهایش حلقه زد!!! گفت خیلی خوب است اما چرا؟ موضوع احترام و فاصله را گفتم و گفتم احترام خوب و مثبت است و فاصله منفی لذا فکر کردم در قوانین شخصی ام استثنا قائل شوم. واقعا روی ابرها بود. من هم از خوشحالی اش خوشحال شدم. به همین سادگی!! این چند روز کلی شماهایمان را تصحیح کرده ایم اما اتفاق خوبی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠
تگ ها : زبان شیرین

سیرابی

بوی نامطلوب ناهار خوری باعث شد زودتر از سایرین میز را ترک کنم. یکی دیگر از همکاران هم، با من بلند شد. در راه گفتم چه بوی بدی می آمد! من به خاطر بو بلند شدم. گفت به خاطر غذای اول منو ست. از جلوی تابلو که رد شدیم کلمه اش را نشانم داد. گفت خودت برو در اینترنت جستجو کن؛ ببین. دیکشنری و مترجم کمکی نکردند. کلمه را در عکسها جستجو کردم. نتیجه ی تحقیقاتم متعجبم کرد! سیرابی!!!

ویکیپد.یا هم می گفت چند نوع غذا با سیرابی در دستورهای غذای سنتی ایالت ما و بخشهایی از کشورهای اطراف وجود دارد. اگر در آینده  kutteln سفارش دادید به احتمال قریب به یقین، سیرابی گوسفند پخته شده تحویلتان می دهند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٦
تگ ها : زبان شیرین

زبان آموزی در محیط

خانم هم آفیسی کلی در آموزش و بهبود زبان شیرین دویچ من نقش مهمی ایفا می کنه. عین مامانا سر حوصله برام توضیح میده. البته گاهی دیگه میشه پر حرفی ولی در کل آدم مهربونیه. به همه ی کسانی هم که میان با من صحبت کنند میگه باهاش دویچ حرف بزنید. بعد هم هر جمله، کلمه یا عبارت جدیدی که می شنوه رو برام توضیح میده یا وقت مکالمه های کوتاه گاه به گاه طول روز عمدا کلمه های جدید استفاده می کنه که من دایره لغتم گسترده تر بشه.

مدیر پروژه هم الکی هم از دانش دویچ من تعریف می کنه. گاهی خودم می فهمم دارم نادرست حرف می زنم و از با اعتماد به نفس گفتن کلمه های انگیسی مدل دویچ خنده ام می گیره اما ایشون همچنان با دقت گوش میده تا جایی که رشته ی کلام تو دستش باشه! یه وقتایی برام سخته نخندم چون می دونم چقدر دارم غلط غلوط حرف می زنم. دیروز مدیر پروژه اومده بود یه چیزی بهم بگه. یه فعلی استفاده کرد که جدید بود. اول فعل هم پیشوند داشت. معلم کلاس زبانمون گفته بود این پیشوند معمولا معنی منفی داره. فوری زدم تو دیکشنری کاری که تا دیروز انجام نداده بودم. معنی ای که فکر می کردم رو نداشت. مدیر متعجب شد و بعدش شروع کرد انگلیسی حرف زدن. نمی دونم چرا معذب شدم. اون با من انگلیسی حرف می زد و من با این فصاحت و بلاغتم دویچ جواب می دادم. آخر سر گفتم ببخشید میشه باز دویچ حرف بزنید و دلیل گشتنم در دیکشنری رو گفتم. گفت خانم معلممتون چه نکات ظریفی بهتون میگه! اسمش چیه؟ حالا من فقط اسم کوچیک خانم معلممون رو بلدم!!! گفتم راستش من اینجا معلم دویچ زیاد دارم، نفر اولشونم خانم هم آفیسیه. خانم هم آفیسی نبود که تعریفمو بشنوه. اما واقعا اگر یه روزی بنا به ضرورت پروژه جام عوض شه این بخش مهم رو از دست میدم و دوست ندارم اینطور بشه. 

خانم هم آفیسی در مقابل سوالهای من خیلی حوصله می کنه و بارها گفته خوشحاله که ازش سوال زبان می پرسم چون باعث میشه فکر کنه به زبون مادریش و سعی کنه یه چیزی رو که بدون فکر استفاده می کنه توضیح بده که این برای خودش جالبه و کلی کشف و شهود همراه داره. کلا آدم مثبتیه. شکر برای آدمهای خوب دور و بر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
تگ ها : زبان شیرین

زبان آموزی در محیط

خانم هم آفیسی کلی در آموزش و بهبود زبان شیرین دویچ من نقش مهمی ایفا می کنه. عین مامانا سر حوصله برام توضیح میده. البته گاهی دیگه میشه پر حرفی ولی در کل آدم مهربونیه. به همه ی کسانی هم که میان با من صحبت کنند میگه باهاش دویچ حرف بزنید. بعد هم هر جمله، کلمه یا عبارت جدیدی که می شنوه رو برام توضیح میده یا وقت مکالمه های کوتاه گاه به گاه طول روز عمدا کلمه های جدید استفاده می کنه که من دایره لغتم گسترده تر بشه.

مدیر پروژه هم الکی هم از دانش دویچ من تعریف می کنه. گاهی خودم می فهمم دارم نادرست حرف می زنم و از با اعتماد به نفس گفتن کلمه های انگیسی مدل دویچ خنده ام می گیره اما ایشون همچنان با دقت گوش میده تا جایی که رشته ی کلام تو دستش باشه! یه وقتایی برام سخته نخندم چون می دونم چقدر دارم غلط غلوط حرف می زنم. دیروز مدیر پروژه اومده بود یه چیزی بهم بگه. یه فعلی استفاده کرد که جدید بود. اول فعل هم پیشوند داشت. معلم کلاس زبانمون گفته بود این پیشوند معمولا معنی منفی داره. فوری زدم تو دیکشنری کاری که تا دیروز انجام نداده بودم. معنی ای که فکر می کردم رو نداشت. مدیر متعجب شد و بعدش شروع کرد انگلیسی حرف زدن. نمی دونم چرا معذب شدم. اون با من انگلیسی حرف می زد و من با این فصاحت و بلاغتم دویچ جواب می دادم. آخر سر گفتم ببخشید میشه باز دویچ حرف بزنید و دلیل گشتنم در دیکشنری رو گفتم. گفت خانم معلممتون چه نکات ظریفی بهتون میگه! اسمش چیه؟ حالا من فقط اسم کوچیک خانم معلممون رو بلدم!!! گفتم راستش من اینجا معلم دویچ زیاد دارم، نفر اولشونم خانم هم آفیسیه. خانم هم آفیسی نبود که تعریفمو بشنوه. اما واقعا اگر یه روزی بنا به ضرورت پروژه جام عوض شه این بخش مهم رو از دست میدم و دوست ندارم اینطور بشه. 

خانم هم آفیسی در مقابل سوالهای من خیلی حوصله می کنه و بارها گفته خوشحاله که ازش سوال زبان می پرسم چون باعث میشه فکر کنه به زبون مادریش و سعی کنه یه چیزی رو که بدون فکر استفاده می کنه توضیح بده که این برای خودش جالبه و کلی کشف و شهود همراه داره. کلا آدم مثبتیه. شکر برای آدمهای خوب دور و بر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
تگ ها : زبان شیرین

پز دادن تعطیلاتی

همکار هندی بعد دو سال می رود هند که خانواده ی بزرگش را ببیند. خیلی ذوق زده است.

امروز گفت کار زیاد دارد چون سفر نزدیک است. من هم گفتم خوش به حالت! هم زودتر از من می روی خانه تان و هم دیرتر از من برمی گردی. 

خانم هم آفیسی پرسید آخیییی چند وقت است نرفته ای خانه تان؟ گفتم حدود پنج ماه. گفت چقدر می مانی؟ گفتم سه هفته!

همکار هندی خندید و گفت به من می گوید خوش به حالت!! گفتم خب نسبی است دیگر! بعد هم گفت به قول دویچها "ایش بین شادن فروه " (Ich bin schandenfroh). جدید بود یعنی یک چیزی توی مایه های "دلت بسوزه" ی خودمان! تا عصر هم هر بار رد شد با خنده تکرار کرد و خندیدیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸
تگ ها : زبان شیرین