فانتزی!

یک دوست کار درستی دارم که در حال انجام دکتراست. یه بار از فانتزی اش برام گفت. من فانتزی ای از اون جنس ندارم هنوز! 

گفت فانتزی اش اینه که همه چی رو ول کنه و برگرده وطن و توی خط تاکسی میدون آ تا انتهای بلوار متصل بهش راننده تاکسی بشه. یهو همه چی رو ول کنه و برگرده و خانواده اش براش تاکسی بخرن تا کار کنه! 

بعدم به قول خودش عوض این همه فکر کردن این روزها و سالها اصلا به هیچی فک نکنه برای مدتها. با مسافراش از گرونی حرف بزنه و زندگیشو بکنه مثل خیلیها. گفت تو هم اومدی وطن بیا بهم سر بزن. من همیشه تو خطم. گفتم بیام چی کار؟! 

گفت بیا به من سر بزن. خوشحال میشم. بعد سوارت می کنم می برمت تا ته خط ازت کرایه هم نمیگیرم، جلو هم بشین که راخت باشی. گفتم خب من ته اون خط به چه کارم میاد؟! من اصلا اون طرفها کاری ندارم. گفت ای بابا! خب باشه! بیا بعد بریم ته خط فلافل بخوریم.

گفتم من اییین همه راه بیام بعد بریم فلافل بخوریم؟؟

گفت بابا من راننده تاکسی ام! مگه چقد درآمد دارم؟ تازه نرم سر کارم هم که پول درنمیارم. به خاطر گل روی شما می خوام کارم رو تعطیل کنم بریم فلافل بخوریم. شرایط اون موقع منم در نظر بگیر دیگه! باشه فلافل هم مهمون من! 

از خنده غش کرده بودم. 

هر از گاهی حرف فانتزیش رو می زنه و حتی اون بخش فلافل خوردن رو. فانتزی داشتن حس خوبی باید داشته باشه. چند شب پیش دلم می خواست اینجایی که هستم -از یه بعد خاصی و نه کل زندگی-نبودم و دیدم تو موقعیتهای قبلی زندگیم هم دلم نمی خواد باشم، هیچ چیز بهتر یا بدتر یا متفاوتی به ذهنم نرسید که دلم بخواد جایگزین اون لحظه و حس ناخوبش کنم!! بعد یاد فانتزی اون دوستم افتادم. دلم خواست می رفتیم با هم فلافل می خوردیم. بعد از فانتزی اون لحظه ام خنده ام گرفت و یه کم بهتر شدم.

فانتزی به فارسی چی می شه؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
تگ ها : دوست