دردانه ی من

دیروز و پریروز کلی با دردونه ام حرف زدم. هنوز هم از تاثیر مهربونیهاش روی ابرهام. دردونه ی نازنینم صد بار گوشی رو بوسید.

گوشی به دست، برای همراهی من با خودش، کلی دوید و من بعد سالها تونستم دنیا رو همراه با یک کوچولوی نازنین در حال دویدن ببینم. خیلی خوب و خاص بود.

گوشی رو برد به مخفیگاهش و دوتایی از مامان و باباش قایم شدیم و با هم یواش حرف زدیم.

برام کتاب خوند. یه سری بازیهاش رو نشونم داد. 

حتی گفت که می خواد بیاد بغلم. گفتم بیا عزیز دلم. پرید روی گوشی و بعد غش کرد از خنده و گفت خاله له شدی! 

دوستت دارم عزیزترین کوچولوی دنیا. خیلییی مهربونی نازنینم! خیلی خوشحالم که تا آخر عمرم قراره خاله ی تو دوست داشتنی باهوش، عاقل و مودب باشم.

تنت سلامت و دلت شاد و لبهات همیشه خندون باشه قشنگم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥
تگ ها : دردونه