خيلی حس و حال ندارم. چرايش به کار مربوط است. کم کم دارم از تک وتای مبارزه می افتم. ديگر برای هر چيزی نمی جنگم. نمی دانم خوب است يا نه؟ اما شايد پيشرفت باشد! در مقابل آنهايی که کارشان را از دست داده اند شرايط من احتمالا خيلی هم بد نيست. احتمالا کار کردن با حقوقی برابر اولين حقوق در اينجا نسبت به بيکاری بهتر است. اين رنج آور است وقتی همه اذعان دارند تو خوبی و توانمندی. اما استدلال می کنند که چون در اين مدت کاری که به تخصص شما بخورد نداريم نمی توانيم حقوقتانر ا افزايش دهيم. من تنها کسی هستم که چنين شرايطی دارم. آقای رييس صريحا گفتند که شما را در آب نمک خوابانده ايم برای وقتی که کارهای جديد برسد!!! ماههای آخر سال را ساعتی بوده ام (کرده بودندم) و وقفه موجود و بيشتر بودن اولين حقوق از حداقل امسال هيچ راه قانونی باقی نميگذارد. اين اتفاقات همين چند روز اخير رخ داده است. چون قراردادها تازه تنظيم شده اند!! بعضی وقتها فکر می کنم اين فکرها چطور به ذهن اين تيزهوشان!! شرکت می رسد؟نمی دانم!! اما مهم نيست اين به تلاش من ربطی ندارد.

از صبح اين شعر در سرم می چرخد:

مدعی خواست که از بيخ کند ريشه ما

غافل از آنکه خدا هست در انديشه ی ما

مصرع دوم به نظرم خيلی زيرکانه است. دو سويه است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :