خوشیهای کوچک این روزها

در این ماههای زندگی غیر یکنواخت بعد دانشجویی، بعضی وقتها که اخیرا شده خیلی وقتها به هدف کتابفروشیها به مرکز شهر می روم و ساعت یا ساعاتی را به مطالعه می گذرانم. دیدن آن همه کتاب و آنهمه آدم کتابخوان دیگر، حس خیلی خوبی دارد. انگار که کودکی را به زمین بازی  مورد علاقه اش برده باشید و از تماشای بازی او شما هم غرق لذت و شادی شده باشید. بخش کتابدوست وجودم مثل همان کودک با شوق کتاب می بیند و می خواند. و چنین است که معمولا دقایقی قبل از اینکه درب کتابفروشی را ببندند دست کودک کتابدوست وجودم را می گیرم و بیرون می آییم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸
تگ ها :