شريف پولدار ما!!!

در حین اسباب کشی منزل به این نتیجه رسیده بودم که یه سری کتابهای دوران کارشناسی رو به کتابخونه دانشگاه اهدا کنم تا هم کار خوبی کرده باشم و هم یه کم دور و برم خلوت بشه. به همین دلیل هفته پیش که باید برای کاری به دانشگاه عزیزمان می رفتم؛ چند تا از کتابهای نوی دوران کارشناسی رو برداشتم  و در بدو ورود به دانشگاه، راهی کتابخونه مرکزی شدم. بعد از تعجب اوليه ناشی از تغييرات بوجود اومده در ساختمون مثل قرار گرفتن سالنهای مطالعه در طبقه همکف، از پله ها بالا رفتم و به امانت و مخزن در طبقه دوم رسيدم. در سيستم جديد بچه ها می تونن داخل مخزن برن که خب خيلی عاليه!!

به کتابدار جریان رو گفتم. گفت برو طبقه چهارم. قبل از سوال و جواب هم در مدت انتظار بنده، خانم کتابدار با یه دانشجویی صحبت می کردن و موضوع صحبتشون هم اعتراض دانشجو به دستی بودن سيستم کتابخونه بود. رفتم بالا. از این اتاق به اون اتاق، بالاخره به اتاق مورد نظر رسیدم. برای خانمی که تو اون اتاق بود جریان رو توضیح دادم. گفت ما قبول نمی کنیم. گفتم چرا؟ کتابای من همه نوئند. فرمودند لازم نداریم!!! (با تکبر خاصی) ما کتابامون رو هر سال تو نمایشگاه می خریم. گفتم خب حالا یکی میخواد به دانشگاه کتاب اهدا کنه که بقیه استفاده کنن. با همون تکبر ادامه دادند دانشگاه احتیاجی به کتابهای شما نداره. گفتم من اینهمه راه اینا رو آوردم. چی کارشون کنم؟ من دوست دارم کتابامو بدم به کتابخونه اينجا. گفت من نمی دونم ولی ما نمی گیریم. ببر بذار پایین هر کی رد شد خوشش اومد برداره ببره!! گفتم من می خوام تو کتابخونه باشه! گفت من نمی تونم کمکی بکنم. اصلا کی شما رو فرستاده بالا؟ با عصبانیت برگشتم پایین. خانم کتابدار داشت با همون دانشجو صحبت می کرد. می گفت بله من قبول دارم دانشگاههای شهرستانها هم همه الان بارکدی شده اند ولی ما چیکار کنیم ؟ بودجه نداریم. امسال حتی به ما تقویم رو میزی هم ندادن!!! ماجرا رو براشون تعریف کردم. گفتند اونا نگرفتن ما نمی تونیم بگیریم. دانشجوی ذکر شده هم پیشنهاد کرد که کتابهامو بفروشم. قیمت هم گذاشت. گفت حداقل دونه ای هزار هم بخرن میشه فلان قدر. خانم کتابدار هم پیشنهاد کردند دانشکده رو هم پیگیری کنم و اگه نشد بذارم یه جایی که ملت بیان بردارن برن. خلاصه با عجله رفتم دانشکده و تقریبا به زور کتابای عزیز رو به کتابدار دادم. ایشون هم احتما ل مقبول نیفتادن رو منتفی ندونستن ولی گفتن احتمالا به درد می خوره. اگه تایید نشد می ذارم اینجا بچه ها بیان ببرن. گفتم باشه ولی امیدوارم تو کتابخونه بمونه!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
تگ ها :