کلاس آموزشی در اس بان

روایت است که:

یک روز سرد بارانی سوار اس بان ( قطار داخل شهری زیر زمینی) شدم. شلوغ بود. دم در ورودی یک واکر خرید پارک بود. از کنارش رد شدم و روبروی یک خانم خیلیی مسن که بهش می خورد صاحب واکر مربوطه باشه نشستم. خانم مسن هی به من نگاه کرد، هی نگاه کرد. من بهش لبخند زدم اما جواب لبخندم رو نداد هی نگاه کرد باز. دیدید پیرها وقتی سوالی نگاه می کنند؟ از اون مدلی بود. بنده خدا سرش رو هم نمی تونست راحت صاف نگهداره گردنش می لرزید. بعد چند دقیقه نگاه کردن به من گفت چطوری این کارو می کنی و به روسری ام اشاره کرد. من فکر کردم اشتباه شنیدم. گفتم بیته؟ ( یعنی که متوجه منظورش نشدم) بعد به زحمت توی جیبهای کاپشنش گشت و یک روسری حریر چروک در آورد و داد دستم. فهمیدم که درست فهمیده بودم. روسری رو از دستش گرفتم براش سه گوش تا کردم و دادم دستش و بعد بهش کمک کردم بندازه روی سرش. کلی آدمهای دور و بر هم داشتند با دقت گوش می کردند! دیدم نه نگاهش همچنان خیلی سوالیه. گفتم بعد با گیره ثابتش می کنیم و به گیره اشاره کردم. گفت من نمی دونم چه جور گیره ایه؟ کلیپس رو در درآوردم نشونش دادم گفت اها از این گیره ها اما من از اینا ندارم! بعد گفت آها الان می بینم که یک گوشه رو بردی پشت حالا فهمیدم. گفتم آره می بری پشت و بعد باز با یک گیره دیگه ثابتش می کنی. گفت فهمیدم. بعد به صندلیش تکیه داد و کمی مکث کرد و گفت پس سه تا گیره لازم دارم. گفتم دو تا هم می تونه کافی باشه. گفت ممنون فهمیدم. بعد هم ساکت شد و به کف واگن خیره شد. چند دقیقه بعد، یک شونه کوچولو از جیب دیگرش در آورد و موهاشو شونه کرد. دوباره چند بار نگاهمون تلاقی کرد ولی باز هم لبخندم رو جواب نداد. کمی بعدتر من  به ایستگاه مقصد رسیدم. باهاش خداحافظی کردم و پیاده شدم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠
تگ ها :