قصه ی آدمها- خود حوشحال سازی

دوستی قصه ی یکی از آشنایانش را می گفت.

می گفت آلمانی بود ولی آلمان را دوست نداشت. می گفت دوست داشت جایی زندگی کند که آفتابی تر باشد و مردمانش گرمتر. سی سال توی سرزمین خودش_ آلمان- کار و سالها زندگی کرده بود. آخرهای دوران اشتغال به چند سرزمین که احتمال می داد برای زندگی مناسب باشند سفر کرده بود از جمله ایران اما جمع بندیش این شده بود که از بین چند کشوری که به این منظور دیده و بررسی کرده بهترین گزینه برایش پروست!! بعد بازنشستگی هم از همسرش که حاضر نبود همراهش به پرو مهاجرت کند جدا شده و رفته بود!! در آخرین دیدارها به دوست ما گفته بود یک عمر به خاطر بچه ها و خانواده ام کار کردم. دلم می خواهد بعد از بازنشستگی برای دل خودم یک کاری بکنم و این مهاجرت به پرو آن کاری است که فقط برای دل خودم می کنم و از این تصمیم خوشحالم. دوست ما خبر نداشت آقای آشنا الان چقدر در پرو خوشحال است!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
تگ ها :