داستان جلسه با استاد

قصد داشتم بعدتر در مورد جلسه مهم دیروز با استاد اعظم بنویسم اما الان بنویسم نقد است و فردا نسیه.

دیروز من ساعت هشت صبح با استاد اعظم جلسه داشتم. وقتی وارد شدم آدمهای خیلی کمی سر کار آمده بودند. 

دو روز قبلترش به سوپروایزر رسمی ایمیل زده بودم و خواسته بودم که قرار جلسه مان را از جمعه عصر به دوشنبه یا سه شنبه تغییر بدهد که گفته بود امکان ندارد. بعد پرسیده بود چرا و من نوشته بودم چون احتمالا قبل از جمعه ممتحنها را خواهم دید. شب قبل از روز موعود سوپروایزر رسمی اس ام اس زد که من فردا عصرم را خالی کرده ام می توانی بیایی؟ من جواب دادم باشد ولی من صبح با استاد اعظم قرار دارم. بعد باز کلی اس ام اس مبادله شد. گفتم بگذار خیالش را راحت کنم که من می دانم چه می کنم. جواب دادم ببین! من دارم طبق قانون درخواست تجدید نظر عمل می کنم. آخرین جوابش توی دلم را خالی کرد. خشن بود. گفته بود امیدوارم گزارش نهایی ات آنقدر عالی باشد که بتوانی نمره ات را بهتر کنی؟ گفته بود امیدوارم بدانی چه می کنی؟ و گفته بود پس یک پرینت از این قانونی که می گویی را هم همراهت بیاور چون من به عنوان معاون بخش در فرآیند تجدید نظر حضور دارم. این البته نشان می داد تجربه ای ندارد چون مسوول برنامه ی درسی گفته بود که در تجدید نظر ممتحن تصمیم می گیرد. من هم همین را می خواستم که این آدمها  دخیل نباشند.

خلاصه تا صبح حتی یک لحظه هم نخوابیدم و فکر کردم که گفتگو را چطور مدیریت کنم. آخر سر جمع بندی این شد که در مورد موقعیتم حرف می زنم و تاکید می کنم که من قصد آسیب زدن به کسی ندارم و روی عدم تکرار مانور می دهم. این برای من و دیگران کم خطرتر است. بعد هم ساعت شش شد و دیدیم خواب که نداریم برویم سر قرار.

استاد اعظم دقیقا سر ساعت هشت ما را به حضور پذیرفت. اول کمی گپ زدیم که اوضاع چطور است. بعد ایشان گفتند که چه چیزی باعث شده من درخواست این ملاقات را بدهم و من ضمن تاکید فراوان بر  احترامم به تیم اجرایی و اینکه قصد ندارم به هیچ کس هیچ آسیبی برسد گفتگو را شروع کردم. استاد دقیق یادش بود. گفتم شرایط من خاص بود و او ادامه داد می دانم اینطور بود و آنطور و .... یک سری چیزهایی را هم که من قصد ذکرشان را داشتم خودش گفت که من حس کرده بودم این مشکل و آن مشکل هست. من خیلی متاسفم اما گذشته و مطمئن باش هیچ وقت تکرار نمی شود و ... چند بار هم گفتند که من نمی توانم نمره را تغییر بدهم بی آنکه من چیزی گفته باشم جز اینکه من بعد یکسال با این نمره خوشحال نیستم. بعد ایشان سوالاتی مطرح کردند. متعجب چند بار تکرار کردند که همکارانم در این موارد چیز دیگری گفته بودند. بعد گفتند من فکر می کنم حقیقت چیزی بین تصویر تو و آنهاست و من هم گفتم قطعا چون مطلق نیست و نگاه آدمها متفاوت است. بعد دوباره گفتند ولی حرفهایتان خیلی فاصله دارد. من گفتم من فکر نمی کنم. بعد از حدود بیست دقیقه از ورود من به دفترشان به یکباره گفتند فرمت همراهت هست؟ گفتم نه! گفتند می توانی عصر بیاوری؟ گفتم بله گفتند من گزارشت را دوباره مرور می کنم و با همکارانم هم صحبت می کنم و نمره جدید را می دهم. من گفتم اگر با آنها صحبت کنید ممکن است فکر کنند من علیه شان حرف زده ام و خوب نیست. گفتند من می شنوم می بینم و تصمیم می گیرم. بالاخره من رییسم. برای دلجویی هم پیشنهاد دادند به من توصیه نامه یا هر چیز دیگری که ممکن است به کار پیدا کردنم کمک کند بدهند. این موسسه توصیه نامه ی کاری به دانشجو جماعت نمی دهد! بعد من یکراست پبش مسول برنامه مان رفتم و ایشان اطمینان دادند که مثبت است و حتی اگر نمره بهتر نشود بدتر هم نمی شود و تازه هنوز راه حلهای دیگری وجود دارد. 

عصر فرم را بردم. استاد در جا فرم را گرفتند و نمره ی مرا به یک عدد یک درجه بهتر تغییر دادند و من حیرت زده نگاه کردم. 

بعد به محل قرار با سوپروایزر رسمی رفتم. از شنیدن خبر من بدجور متعجب و ناراحت شد. گفتم حالا تو چرا ناراحت شدی؟ گفت برای اینکه به نظر من حق تو همان نمره ی قبلی بود و شروع کرد به تکرار استدلالهای سوپروایزر اجرایی! گفتم به هر حال من مخالفم و مجدد دلایلم را گفتم اما لزومی نداشت بجنگم. گفت تو خوشحالی تو به خواسته ات رسیده ای و می روی اما ما می مانیم و شاید برایمان گران تمام شود. گفتم من خیلی تاکید کرده ام و بعید است. گفت خیلی کار خوبی کرد که در مورد موقعیت مانور دادی. گفتم می دانم. بعد پرسیدم استاد اعظم امروز تماس گرفته گفت نه اصلا!!! بعد هم احتمالا برای همیشه از هم خداحافظی کردیم. 

تحلیل من این است> استاد اعظم وقتی از شرایط من خبر دار شده اینها را بد مواخذه کرده بوده. اینها هم از من مایه گذاشته بودند تا بگویند شرایطش آنقدرها هم بد نبود ولی خودش دل به کار نمی داد. به هر حال من می رفتم و آنها می ماندند و بافته بودند یا شاید از نظر خودشان یافته بودند ضعفهایی را که در کار من دیده بودند چیزهایی که تا بعد از جلسه دفاع اصلا اهمیتی نداشتند و هیچ وقت در باره شان حرفی زده نشده بود ولی بعد از گفنگو با استاد بر سر تعیین نمره  کشف شده بودند و از همه آزار دهنده تر آن جملات برآورده نکردن توقعات بود. توقعاتی که حتی یکبار هم مطرح نشده بودند!!!

در نهایت من قدری خوشحالم که موقعیت همکاران سابقم را تا جایی که توانستم به خطر نینداختم ولی حرفم را تا حدی زدم نه همه اش را بخشی را. نمره ام کمی بهتر شد. رییس موسسه به من قول داد شرایط مشابه برای هیچ کس در آینده در موسسه اش تکرار نشود و برای شرایط نامناسب من ابراز تاسف و همدردی کرد و به قصد کمک و دلجویی پیشنهاد نوشتن توصیه نامه داد.

روز خوب ولی سنگینی بود. 

و خدا به دعاهای عزیزانم توجه کرد و دل استاد اعظم را با من مهربان نمود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩
تگ ها :