روز آخر و روز اول

این نیز گذشت. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی که کلید‌م را تحویل بدهم اینقدر احساس آزادی کنم!!! در یک روز، هم موسسه را برای همیشه ترک کردم و هم ویزا جویای کار دریافت کردم. حالا یک سال فرصت دارم تا اتمام این ویزا که کار بجویم.

مسئول ویزا ی من این دفعه یک پسرک بچه سال بود که معلوم بود تازه کار است و یک جور دوست داشتنی‌ای سعی‌ میکرد کارهایش را با وسواس انجام بدهد.من این وسواس و دقتی‌ که در کار تازه کار‌ها یا بهتر است بگویم جوانتر‌ها حس می‌کنم یا میبینم را واقعا دوست دارم.

قبل از ترک  موسسه به سوپروایزر رسمی‌، ۳ همکاری که با من قدیمتر‌ها در یک آفیس کار میکردند و ۲ هم دانشکده‌ای یه سال بالائی که گاه گاه کمکم میکردند ایمیل تشکر و خداحافظی زدم.  روز آخر کاری  من مثل روز آخر اسفند سوت و کور بود. ۲ نفر را هم توی راه دیدم و گفتم دارم میروم و تمام شد! موسسه‌ای که یازده ماه و نیم در آن‌ کار کرده بودم را  با شادی از پایان این مرحله از زندگی حرفه ای و یقین از اینکه آینده حرفه ای ام بهتر از اینها خواهد بود ترک کردم! و به خاطر ماجرا‌های روز‌های اخیر و دلخوری از سوپروایزر اجرایی به هیچ کدام از چندین برنامه‌ای که برای روز آخر از مدت‌ها پیش در نظر گرفته بودم عمل نکردم یعنی‌ نه کیک پختم نه خریدم نه بردم. چون اصولا رسم است بچه‌ها روز آخر کارشان شیرینی‌ و کیک میپزند یا میخرند و می‌آورند. البته بهتر هم شد که خوراکی نبردم چون بعد از ظهر رسیدم و تقریبا هیچ کس نبود که بخوردشان و با توجه به چند روز تعطیلی پیش رو از نظر بهداشتی مشکل ایجاد می شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۸
تگ ها :