از کودکی نگاه کردن به کف دست برایم حس غریبی داشت. جرات نمی کردم به کف دستم نگاه کنم. همینکه چشمم می افتاد قلبم از جا کنده می شد. می ترسیدم هنوز هم نمی دانم چرا؟ به خودم می گفتم یعنی این دست من است؟ من کی هستم؟ بعد دلم بیشتر فرو می ریخت. احساس عجیبی بود. احساس کوچک بودن. احساس ناشناخته بودن. فکر می کردم بزرگ که شدم درست می شود. فکر می کردم بزرگ که شدم دیگر نمی ترسم. فکر می کردم بزرگ که شدم دیگر می دانم این من چه کسی است؟  اما هنوز هم نمی دانم. بعضی وقتها سر نماز که قنوت می گیرم همان حس به سراغم می آید. همان ترس. همان سوال. با خودم فکر می کنم یعنی برای همین قنوت می گیریم که در برابر خدا بترسیم. فلسفه قنوت همین است؟ اصلا باید به کف دستمان نگاه کنیم یا نه؟ قنوت را مستحب کرده اند که هر وقت خواستیم نترسیم؟خدا خواسته به ما سخت نگیرد؟  

خلاصه اين کف دست برای من موضوع پيچيده ای است. شايد اين حرفها برای عقلا خنده دار باشد ولی برای من نيست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠
تگ ها :