قصه تلخ آدمها

دیشب باز خواب جنگ دیدم. صبح که بیدار شدم از آنهمه استرس و چیزهای غم انگیزی که توی خواب دیده بودم کلی خسته و پکر بودم خیلی خسته تر از قبل از خواب. 

به سوپروایزر غیر رسمی گفتم خیلی خسته ام گفت دوشنبه روز کاری سختی است. گفتم نه به این دلیل! خواب دیشب حس و حال امروزم را خراب کرده. گفتم ما نسلی هستیم که یک جنگ واقعی را دیده ایم شاید برای همین اینقدر خوابهایمان واقعی و آزار دهنده اند. گفت من خیلی متاسفم. گفت من جنگ ندیده ام اما از خانواده ام از جنگ جهانی دوم شنیده ام. بعد کمی قصه گفت. قصه وحشتناک جنگ!

قصه ی واقعی آدمهای سرزمینی که قبل از جنگ جهانی دوم بخشی از آلمان بود. وقتی جنگ شروع شد، مردم معمولی آن  سرزمین همه چیزشان را گذاشتند و رفتند. خیلی از پیرها و بچه ها در  سرمای زمستان، در راه فرار تلف شدند. آنها که موفق به فرار شدند، سالها آواره ماندند تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ، به این آوارگان اجازه داده شد به سرزمینشان- به خانه هایشان- برگردند. با هزار امید برگشتند اما همه چیز طور دیگری بود. آن قسمت از خاک کره زمین دیگر آلمان نبود، بخشی از پولند -عمدا اسم سرزمین را اسم غیر فارسی شده نوشتم- شده بود. مردم با هم به زبان دیگری حرف می زدند. بچه های برگشته، زبان جدید مدرسه را نمی دانستند. از همه بدتر خانه ها توسط پولندیها تصاحب شده بود! صاحبان جدید خانه ها و املاک، با آواره های دیروز که به خانه و کاشانه خودشان برگشته بودند بدرفتاری می کردند چرا که آنها را آلمانی می دانستند! بعضی از این آواره ها مجبور شدند همانجا بمانند چون دیگر برای کوچ مجدد، پولی نداشتند. خانواده های مالک دیروز، مشمول لطف صاحبان جدید خانه ها شدند در این حد که اجازه پیدا کردند در استطبل خانه هایی که مالک شان بودند مدتی - تا چند سال- زندگی کنند. آنها در این شرایط ماندند تا دوباره قدری پول پس انداز کنند و از آن سرزمین بیگانه اینبار برای همیشه کوچ کنند. قصه تکان دهنده و غمگینی بود. تا به حال چنین روایتی از جنگ نشنیده بودم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها :