عکس

من عکس دوست دارم. عکسهایی هم که دارم را هر از گاهی نگاه می کنم و تجدید خاطره. عکس لحظه را برای همیشه قاب می گیرد و با دوباره دیدن عکس، خاطراتت هم جان می گیرند. اصولا هم عکسها خاطرات خوب را ثبت می کنند. 

عکسهای قدیمی که حس نوستالژی هم دارند. بزرگترها جوانند و شاداب و ما بچه هایی هستیم ناز پرورده. از بین این عکسهای قدیمی اما عکسهای تولد یک چیز دیگرند. با هر تولد، تغییر یکساله ات را می بینی. تغییر بزرگترها کمتر محسوس است. عکسهای تولدهای کودکی پر از شادی اند. چشمهایت برق می زنند و از این همه لطف و توجه غرق خوشحالی. حتی حالا هم دیدن این عکسها انرژی بخش است. با اینکه من حافظه نسبتا خوبی دارم اما جزییات همه عکسها را به خاطر ندارم. از بعضی تولدها که شاید یکی دو تا خاطره بیشتر توی ذهنم نباشد طبیعی است که هر چه تو در عکسها کوچکتر بوده باشی خاطراتت هم کمتر است. اینها را با توجه به نزدیک شدن تولد سی و چند سالگی می نویسم. به خاطر عکسی که مدام جلوی چشمم است. مدتهاست که به این عکس فکر می کنم و سعی می کنم خاطره اش را پیدا کنم اما پیدا نمی شود. توی این عکس ما روی پای آقاجان نازنین نشسته ایم و یک برق افتخار و شادی توی چشمهایمان است و آقاجان دستهای کوچک ما را در دست دارد. این عکس تنها یکی است. در هیچ جشن تولد دیگری عکس مشابهی گرفته نشده. تنها همان سال که قرار بود تا چند روز بعدش به خانه جدیدمان برویم. آن سالی که تا قبل از جشن تولد خیلی غمگین بودیم. حس دیدن این عکس برای من حس خیلی قشنگی است. ما در آغوش پر مهر و امن آقاحان غرق شادی ایم، یک شادی بی نظیر.  هنوز چند روز تا سالروز ثبت این عکس مانده اما غم نبودنش در چنین روزی هجوم آورده و دلتنگی را بیشتر و بیشتر می کند. کاش می شد از عمر ما می کاستند و بر عمر عزیزانمان می افزودند. کاش می شد بعضی آدمها نا میرا بودند!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
تگ ها :