آدم خوب

امروز صبح که از بازدید خانه عجیب برگشتم سوپروایزر رسمی خطاب به همکار دیگر گفت فلانی ما باید من بعد شیث را کمک کنیم چرا که تا دو هفته دیگر باید اتاقش را تحویل بدهد و هنوز چیزی پیدا نکرده. تو چه راهی را پیشنهاد می کنی؟ می توانی کمکش کنی؟ بعد همکار محترم مرا صدا کرد و چند تا آگهی خانه نشانم داد و دست بر قضا همانهایی بود که من پیغام داده بودم. گفتمش. گفت من کمکت می کنم و خودم برایت زنگ می زنم شاید ما بهتر بتوانیم ارتباط برقرار کنیم. من هم گفتم ممنون و برگشتم سر کارم. بعد بنده خدا یکی دو تا را زنگ زد که رفت روی پیغامگیر. بعد هی موبایلش و کاغذ برداشت و رفت بیرون اتاق و برگشت. خیلی اتفاق نادری بود این حرکت. خلاصه بعد یک ساعت آمد و لیستش را به من داد که اینها تماسهایی است که گرفته ام و این موارد اجاره رفته اند و این مورد و آن یکی فلان روز بازدیدشان است. من هم  با تعجب گفتم ممنون. بعد هم به همکار دیگر گر گفت که فلانی من آخر هفته اینجا نیستم تو بیکاری؟ او هم گفت بلی؟ بعد همکار با مسوولیت بالا گفت می توانی با شیث بروی خانه ببینی؟ او هم گفت بلی! من هم متعجب نگاهشان کردم و گفتم من آلمانیم خوب نیست اما آنقدرها هم بد نیست ممنون. من راضی نیستم. با مزه گفتند نه ما همراهت می آییم و کمکت می کنیم!! با مزه همکار مسوول گفت من متاسفم که خودم همراهت نمی آیم اما فکر می کنم فلانی هم همراه خوبی خواهد بود. گفتم قطعا!! خلاصه قرار شد بنده از لیست آقای همکار دیگر و هر مورد دیگری که دیدم انتخاب کنم و بهشان اطلاع بدهم تا برایم زنگ بزنند. حس خوبی داشت! اگر چه به نظرم چندان موثر نیست. تا تقدیر چه باشد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٢
تگ ها :