بچه که بودم كتاب داستاني هديه گرفتم كه عنوانش اين بود:‹كدام شادي را بايد دوست بداريم؟› داستان زيبايي داشت. شخصيت اصلي داستان بچه ماهي كوچولويي بود كه با مادرش توي يك بركه كنار جنگل زندگي مي‌كرد. بچه ماهي هميشه آرزو داشت جنگل رو ببينه و هميشه از حيوونهايي كه براي آب خوردن كنار بركه مي‌اومدند و از مادرش، درباره جنگل سوال مي‌كرد؛ اما مادرش بهش مي‌گفت چون تو ماهي هستي نمي‌توني از آب خارج شي و در نتيجه جنگل رو هم نمي‌بيني. يك شب بارون شديدي باريد و جنگل رو آب گرفت. بچه ماهي خيلي خوشحال شد و فردا صبح راه افتاد تا جنگل رو از نزديك ببينه. توي جنگل، به هر حيووني كه مي‌رسيد از آرزوي دست نيافتني‌اش مي‌گفت و اينكه خيلي خوشحاله به آرزوش رسيده و  مي‌تونه دوستاي جديد پيدا كنه؛ اما حيووناي جنگل كه يا اعضاي خونواده شون رو از دست داده بودن يا خونه‌هاشون رو، ناراحت بودند و بچه ماهي از حرفا و رفتار اونا تعجب مي‌كرد. عصر كه به خونه برگشت اتفاقات اون روز رو براي مادرش تعريف كرد و مادرش بهش گفت كه اون شادي‌اي ارزش داره كه بتوني بقيه رو توش شريك كني و اينكه تو مي‌خواي شاد باشي باعث ناراحتي كس ديگه اي نشه.

اين داستان رو هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. به نظر من اين داستان رو بايد تو كتاباي درسي دبستان مي‌نوشتند(بنويسند). بچه‌ها اين حرفا رو جدي‌تر مي‌گيرند. شايد صد سال ديگه وقتی اين بچه ها بزرگ شدند، اوضاع روزهاي آخر سال كمي بهتر شه.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٩
تگ ها :