یک روز به یاد ماندنی

بعضی روزها چقدر طولانی هستند!

امروز سی و یک اگوست دومین سالگرد ورود من به این سرزمین بود. 

امروز بعد از مدتها در محل کار هموطنی را دیدم که بسییار گرم و مهربان و برادرانه برای حل مشکل خانه که بزرگترین معضل این روزهای من است تلاش کرد. با هم رفتیم و خانه دیدیم. کامنتهای خوبی داد که برای من بی تجربه آموزنده بود. بعد هم به دیدن خانواده اش رفتیم. دو تا دختر کوچولوی ناز داشت که کلی با من رفیق شده بودند و البته تا آخرین لحظه هم اسمم را یاد نگرفتند. این اولین تجربه من از حضور در یک خانه ایرانی آلمانی بود. همسر آلمانی آقای هموطن و مادرش خیلی گرم بودند و تمام خانه پر بود از نشانه های ایران. برایم خیلی عجیب بود که کل خانواده مخصوصا دو تا کوچولو از حضور من آنقدر خوشحال بودند!! کوچولوها به طرز عجیبی ابراز محبت می کردند  کار به جایی رسیده بود که در جواب این سوال که مامان را بیشتر دوست داری یا بابا می گفتند این مهمان را!!! بعد هم آقای هموطن من را تا دم در خانه آورد مثل بعضی مهمانیهای ایران با دوستان. یادش به خیر! خوش گذشت و کلی دعوت شدم باز هم به دیدنشان بروم. 

ادبیات آقای هموطن برای من قدری عجیب بود _ شاید چون سالهاست که از ایران دور بوده- اما یکی از تغییرات این مدت این بوده که سعی می کنم آدمها را در کل ببینم بدون قضاوت. قبلترها یک جنبه دوست نداشتنی در یک فرد کافی بود که کلا منفی یا مثبت تلقی شود اما امروز  می توانم آدمها را خاکستری ببینم که به گمانم پیشرفت بزرگی است.

صبح امروز تصمیم داشتم که عصر برای خودم یک برنامه خاص تدارک ببینم و دومین سالگرد استقلال و از نظر خودم موفقیت در این تجربه را به یاد ماندنی کنم که به لطف آقای هموطن این اتفاق افتاد. 

امروز از ساعت دو بعد از ظهر تا هشت شب برای من خیلی طولانی و پر ماجرا بود. وقتی وارد اتاق خودم شدم باورم نشد که ساعت تازه هشت شده!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
تگ ها :