قصه آدمها

همکلاسی سوری من یک پسر پخته، مودب و مهربان است. از این آدمهایی که همه دوستشان دارند همیشه آماده کمک به دیگران در واقع همیشه داوطلب کمک.

چند روز پیش یکی پرسید که فلانی تو هم مسلمانی؟ گفت بله اما من پیرو فرقه خاصی هستم که خیلی طرفداران کمی دارد در حد چند هزار نفر. گفت ما درزی هستیم. من گفتم که شنیده ام در اخبار و البته از بچه های مصری که می گویند مسیحیان درزی گفت درزیها هم مسلمان می توانند باشند و هم مسیحی. گفت ما فلسفه خاص خودمان را داریم. من سوال کردم شما جز فرقه های شیعه هستید یا سنی؟ گفت هیچ کدام و البته وقتی قدری درباره تاریچه فرقه شان گفت من فهمیدم چرا هیچ کدام. بنا به گفته ایشان این فرقه حدود هزار سال پیش شکل گرفته و تا جایی که من می دانم آن زمان هنوز شیعه و سنی به صورت دو فرقه مشخص و متفاوت نبوده اند.  گفت در شهرشان که یک شهر کوچک کوهستانی است مسلمانان و مسیحیان درزی با هم زندگی می کنند حتی با هم ازدواج می کنند. عجیب این بود که در طریقتشان به تناسخ اعتقاد دارند. گفت فرقه ما کلی از عقاید مناطق دیگر جهان یا دینهای قبلی را دارد. دین هم از والدین به بچه به ارث نمی رسد یعنی کسی مجبور نیست چون پدر و مادرش درزی هستند مطابق مذهب آنان رفتار و زندگی کند. بعدها وقتی بچه بزرگ شد و انتخاب کرد که درزی باشد-مثل یک مرحله تکامل است این انتخاب- اجازه پیدا می کند یک سری کتابهای حکمت را بخواند که یکی از مهمترین هایشان توحید است، در واقع یک سری کتابهای ممنوعه برای غیر پیروان وجود دارد. گفت توحید  کتاب خیلی سختی است و  ایشان اصلا قصد خواندنش را ندارد. گفت اگر در بزرگسالی شخصی دین یا مذهب دیگری را انتخاب کند هم هیچ کس اعتراض نمی کند نه خانواده نه چامعه.

من فقط آنچه شنیده بودم  را نقل کردم و مسوولیت درستی یا نادرستی با من نیست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧
تگ ها :