گوشي رو كه برداشت؛ گل از گل هر دوي ما شكفت. خيلي با هم خوبيم. كلي براي هم پپسي باز مي‌كنيم. البته يك بيست سالي هم اختلاف سني داريم! بعد از حال و احوال و چاق سلامتي پرسيد خسته نمي شي ميري سر كار؟ من كه خيلي خسته مي‌شم ميرم مدرسه(ايشون كلاس اول دبستان هستند). گفتم بد نيست ولي حالا كه هر وقت دلم بخواد ميرم سر كار، بيشتر از قديما كه هر روز ميرفتم خسته ميشم! با تعجب گفت مگه ميشه؟ اونوقت بهت پول ميدن؟ گفتم آره! هر قدر برم. گفت خوش به حالت! كاش مي شد ما هم هر وقت دلمون مي‌خواد بريم مدرسه. گفتم خب شما هم بزرگ مي‌شي؛ مي‌توني اينطوري بري سر كار. آهي كشيد و گفت كو تا من بزرگ شم! گفتم چشم به هم بزني بزرگ شدي. بعد با خودت مي‌گي چقدر زود گذشت! انگار همين ديروز بود كلاس اول بودم. متفكرانه گفت ببين شيث اين كه مي‌گي درست نيست. شبانه روز بيست و چهار ساعته. كمتر از بيست و چهار ساعت كه نمي‌شه؟! چه جوري ممكنه زود بگذره؟ گفتم صد البته!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
تگ ها :