دیشب بعد از ماهها خواب آقاجان را دیدم. در خانه بود ما هم، همه بودیم. از دیدنش هیجان زده شده بودم. چند بار محکم در آغوش کشیدمش. چقدر حس خوبی داشت! گفتم این چند وقت که نبود به همه ما خیلی سخت گذشته. خواستم که بماند و دیگر ما را ترک نکند لبخند زد. چند بار تکرار کردم باز هم لبخند زد. نمی دانم چرا لبخندهایش را به حساب این گذاشتم که قبول کرده و دیگر نمی رود! کاش می شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
تگ ها :