روزهای اول کار

کار پروژه رو از دوشنبه گذشته شروع کردم. یک چیزهایی برام خوب بوده اند و یک چیزهایی فکر کنم تحملشان سخت باشد اما کم کم عادت می کنم. خوب مثل اینکه هر دو تا سوپروایزم خیلی احترام می گذارند و خیلی سعی می کنند در دسترس باشند. 

ناخوب مثل اینکه من بعد سالها کار کردن توی سالنی می نشینم که 11 تا دانشجوی دیگه دور و برم هستند و اهالی آمریکای لاتینش بلند بلند با هم حرف می زنند. یا اینکه به خاطر بازسازی ساختمان قدیمی متعلق به این دپارتمان، هیچ کدوم از کامپیوترها متعلق به شخص خاصی نیست و قضیه زنبیل گذاشتنیه که البته چون من سحر خیزم برای من مشکلی نیست. ما فعلا در اتاق استراحت یک ساختمان دیگه مستقریم و توی کمد پشت سرمون قهوه جوش و کتری برقی و بشقاب و کاسه است. البته کمدهای روبرو پر از زونکن و پایان نامه اند. سوپروایزر اصلیم روز اول چندین بار عذر خواهی کرد که من با این سابقه کار و اینا فعلا تو این شرایط نامناسب دارم کار می کنم. به نظرم - می تونه توهم باشه- اما به خاطر سابقه کار داشتن من خیلی سعی می کنند احترام بگذارند و با من مثل یک آدم حرفه ای برخورد کنند اگرچه که واقعیت اینه که من الان یک دانشجو هستم و اگر امتیاز خاصی هم بهم داده نشه نباید شاکی باشم.

یک پسرک بلوندی هست که یک وقتهایی میاد توی سالن. رفتارش زیاد مودبانه نیست. پریروز اومد و بی هوا از پشت زد رو شونه ی من، که یک نیم متری پریدم هوا. بعد گفت که اون، این کامپیوتر رو سه ساعت دیگه لازم داره و خواست که وقتی اومد من بلند شم. طبعا خوشم نیومد و گقتم اگر بهم کمک کته یک کامپیوتر خالی پیدا کنم بلند می شم. کلی حرفم رو خوردم که چیز دیگه ای نگم چون فکر کردم شاید واقعا نرم افزار حاصی روی این کامپیوتر نصبه که من نمی دونم و لازمه از این استفاده کنه. بعد رفتنش از نفر کناری پرسیدم که قضیه این کامپیوتر به نظرش چیه؟ گفت حدس می زنه پسرک فایلهاش رو روی دسکتاپ این کامپیوتر ذخیره می کنه و برای همین اصرار داره اینجا بشیه. اون روز کمی قبل از خروج من، بلوند خان برگشت. هی گفتم بهش بگم این دفعه بلند می شم اما فایلهات رو از دسکتاپ بردار بعد گفتم ولش کن حالا شاید به این زودیا دوباره برنگشت شایدم واقعا نرم افزار خاصی این رو هست. امروز باز اومد و من جامو عوض کردم. رییس ظهر منو پشت یک کامپیوتر دیگه دیده بود و عصر پشت یکی دیگه. گفت چرا جاتو عوض کردی؟ این کامپیوتر چه مشکلی داشت؟ گفتم من مشکلی نداشتم و داستان رو گفتم. به فکر فرو رفت و گفت دفعه دیگه بفرستش پیش من! گفتم جدا؟ گفت آره! چه معنی داره یکی این کارو بکنه. منم گفتم بله موافقم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :