بعضی رفتارها هیچ جوره قابل تحمل نیستند. 

یاد خاطره ای افتادم که برام نقل شده. یاد پدری که وقتی از سر کار اومد و دید دستهای دخترکش از تلمبه. زدن برای پر کردن حوض بزرگ تاول زده دلش گرفت اما هیچی نگفت چون دخترکش خودش داوطلب شده بود. کمی بعدتر صاحبخونه، سر همون دختر کوچولو که  رفته بود دستهاشو بشوره فریاد زده بود شیر آب حوض رو کم باز کن (مساله قیمت نبوده فقط زحمت تلمبه کردن آب بوده که اهمیت داشته). پدر این موضوع رو فهمیده بود و بلافاصله گفته بود ما دیگه توی این خونه نمی مونیم و تا صاحبخونه بد اخلاق از خواب بعد از ظهرش بیدار شه خونه جدید پیدا شده بود. صاحبخونه باورش نشده بود که واقعا مستاجرش داره میره. کلی عذرخواهی کرده بود اما تصمیم عوض نشده بود.

دلم برای اون پدر خیلی تنگه. خیلی...

این داستان مال قدیمهاست که پول پیش، زیاد مهم نبود و خونه رو به اعتبار آدمها می دادند. چقدر اعتبار داشت همه جا.  دلم براش یه ذره است. خدایا عزیزش بدار که خیلی عزیز بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :