داستان امروز

از قدیم گفته اند دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی.

همانطور که مستحضرید ما هم مدتی پریشان حال بودیم. خدا نصیب هیچ کس نکند.

در روزهایی که من اینجا تنها بودم و حالم بد بود و به قول یک بنده خدایی توی غار رفته بودم، آدمهایی بودند در چند قدمی ام اینجا، که از یک خط ایمیل دریغ کردند، یک اس ام اس نزدند که ببینند من زنده ام یا نه؟ دلداری و غمخواری پیش کش! من قبلتر سعی کرده بودم دوستیم را در حقشان نشان بدهم و چنان کنم که دوست دارم با من برخورد شود. منتی نیست فقط طرف مقابل ناخوبتر از انتظارم بود.

امروز، بعد مدتها یکیشان را دیدم. گفت که می خواسته به من سر بزند در روزی که حتی دوستان مقیم ایران هم فهمیدند چقدر من غصه دار بودم. اما خودش مریض شده و به قول خودش رو به موت افتاده وگرنه خیلی دوست داشته در کنار من باشد. برای من حنایی است که نه رنگی دارد دیگر و نه ارزشی. احساس کرد که باور نکرده ام هی نعناع داغش را زیاد کرد. آخر سر گفتم خب حالا خوبی؟ به نقطه مورد نظرش نزدیک شده بود باز ادامه داد و گفت و گفت و گفت! 

بعضی آدمها منت هر کاری که می کنند سر دیگری است. مثلا ایشان فردای روزی که ذکرش رفت با وجودی که حالش خیلی بد بوده به کلاس رفته که مرا ببیند و احوالم را بپرسد اما من نرفته ام و ایشان هم حالشان گرفته شده!!! کار دنیا به کجا رسیده. هی خواستم جواب در خور بدهم اما دیدم این آدم تمام شده است. بیخیال!!!! فقط گوش کردم و  گاهی لبخند زدم! 

آخر سر هم اصرار کرد که حلالش کنم که انشب که رو به موت بوده یاد من کرده و گفته اگر دوباره مرا دید حلالیت بگیرد. می خواستم بگویم قسم حضرت عباس یا دم خروس! اما نگفتم.

گفتم چه چیز را حلال کنم؟ گفت همه چیز! سکوت کردم. هی تکرار کرد و من گفتم که نباید در این مورد حرف بزند. آمدیم و در راه ایرانی دیگری را دیدیم. به او هم گفت حلال کن پشت سرت این را گفته ام. بعد هم گفت شیث که ما را حلال کرده!! بنده هم عرض کردم من کجا چنین حرفی زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالم به هم می خورد از رفتار آدمها! از تلاش برای توجیه با این شیوه ها!!! و از ، هم آوردن سر و ته  تمام رفتارهایی که حداقل باعث عذاب وجدانشان می شود اما هیج اثر دیگری ندارد با یک حلالیت خواهی زبانی. شاید باید به رویش می آوردم اما تقریبا مطمئنم که می داند می دانم و به رویش نمی آورم. کاش حوصله جواب دادن داشتم. این رشته باید یک جایی بریده شود. حالا که نداشته ام و ندارم. 

پی نوشت> این متن را برای یادآوری به خودم نوشته ام و دوست ندارم کسی در مورد من یا آن دیگری قضاوتی بکند. لطفا فقط بخوانید. فرض کنید قصه است چون اصلا حوصله پند و اندرز شنیدن ندارم.  حتی شما دوست عزیز!

به قول قدیمهای نقطه باقی بقایتان!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
تگ ها :