:)

چند روزی بود که به یک خانه تکانی در یک بخش کوچک خانه و زندگی فکر می کردم. با خودم گفتم در آستانه سال نوی دوستان، ما هم کمی حس و حال سال نو داشته باشیم. امروز صبح  فکر کردم استاد که انگلیسی اش بد است. تن صدایش هم که یکنواخت است. درسش هم تکرار مکررات است تا حدی! ساعت 8 صبح هم که هست پس بیخیال زود بیدار شدن، برای ساعت دومش می روم( دو ساعت متوالی این درس را داریم). بعد از صبحانه  گفتم یک نگاهی به کمد آشپزخانه بیندازم. بعد تصمیم گرفتم یک تغییر دکوراسیون داخلی هم بدهم. یعد گفتم تمیز هم بکنم یک دفعه. و خوب شد که رفتم سر بزنم چون سیب زمینی هایم گندیده بودند. تا حالا ندیده بودم سیب زمینی از فرط گندیدگی آب بیندازد که امروز این توفیق نصیب شد.

خلاصه تغییر دکور را دادم و بعد گفتم شاید اگر مواد اولیه مثل لوبیاها و سبزی خشک و غیره را در ظرف بریزم_ در کیسه مشمایی بودند_ هم قشنگتر باشد هم شکیلتر هم وقتی در کمد را باز می کنم چشمک بزنند و مثلا هوس قرمه سبزی بکنم و بعد هم بپزم. یعنی شاید انگیزه آشپزی ام هم متاثر شد. خلاصه از این طرف و آن طرف اتاقم ظرفهای پلاستیکی خالی و در دار را پیدا کردم و با انواع حبوبات و غیره_ کلی فکر کردم تا این کلمه حبوبات یادم آمد_پر کردمشان.  برای چند تا ماده اولیه هم ظرف کم آمد که به علت انگیزه بالا چند تا ظرف نیمه خالی را خالی کردم و شستم و منتظرم خشک شوند که کارم را تمام کنم. این وسط یک نگاهی هم به ساعت انداختم و دیدم ای بابا! وقت ساعت دوم کلاس هم گذشته. پس نشستم به خستگی در کردن. چای ریحته بودم و منتظر بودم که خنک شود که یک تکه کوچک سبزی روی میز دیدم، برداشتم و توی لیوان چایی انداحتمش. گفتم اینجوری می خورمش. روی آب شناور ماند یاد این اقتادم که بعضیعا قدیمها می گفتند اگر چیزی روی چایی بایستد مهمان می آید.  حالا دارم بلاگ می نویسم و چایی می خورم و به این فکر می کنم که تا یازده و نیم که کلاس بعدی است هنوز کلی وقت دارم!!!

پی نوشت چای که تموم شد دیدم سبزی کوچولو به ته لیوان چسبیده است. مهمانم کنگر می خورد و لنگر می اندازد.:)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها :