داستان داستان

حرف از آشنایی این جماعت اروپایی با کشورهای مسلمان و مخصوصا دور و بریهای ایران ما بود. اکثرا که چیز خاصی نمی دونند. اما یک نفر بود که در مورد افغانستان اطلاعات داشت. عجیب بود. یک چیزهایی می گفت که آشنا بود. من هم اطلاعات مشابهی داشتم. حس کردم یک رمانی در مورد افغانستان خونده و البته حدس هم می تونستم بزنم کدوم رمان؟ اما حتی حدسش هم عجیب بود. این بود که پرسیدم آیا تا حالا کتابی در مورد افغانستان خونده؟ و اگر نخونده منبع مورد استنادش چیه؟ گفت وقتی دبستان رو تموم می کرده (سن دوازده سیزده سالگی) به پیوستن به ارتش در مقطع تحصیلی بعد هم فکر می کرده و اگر به ارتش می پیوسته بعد از مدت کوتاهی، به افغانستان فرستاده می شده برای همین یک رمان نوشته خالد حسینی خونده. اسم کتاب رو هم به آلمانی گفت که خب من کلمات رو نمی دونستم اما می دونستم در مورد چی حرف می زنه! بعد خوندن اون کتاب هم تصمیم گفته که به ارتش نپیونده. داستان جالبی بود. داستانی از سرزمینی دوردست که داستان زندگی یک نوجوان رو اینور دنیا تغییر داده!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :