کوچولو

سوار اس بان شدیم( یک مدل قطار داخل شهری است) و روی اولین صندلیهای خالی ای که دیدیم  نشستیم. روبروی ما یک پسر بچه ناز با مادرش نشسته بود. به نظر من که خیلی شبیه مسافر کوچولو بود. پسر کوچولو هی به سر من نگاه کرد و یک چیزهایی یواشکی به مامانش گفت. بعد چند دقیقه، من حس کردم گرمم است کلاه کاموایی ام را در آوردم و دستم گرفتم. در تمام مدت هم با دوستی گرم گفتگو بودیم و  گوشه چشمی هم به پسرک داشتیم. بعد چند دقیقه احساس کردم اینبار به دستم خیره شده. کم کم در جواب لبخندهای ما لبخند می زد اما باز هم در گوش مادرش زمزمه می کرد. گفتیم حتما ما خیلی قیافه هایمان برایش متفاوت است و در این مورد با مادرش حرف می زند. بعد از چند بار زمزمه کردن، مادرش از من پرسید که کلاهم را از کجا خریده ام؟ از کدام نمایشگاه یا فروشگاه؟ گفتم نخریده امش بلکه مادر جان برایم بافته اند و فرستاده اند. بعد رو به پسرک به آلمانی گفت مامانش براش بافته. آخیییی! طفلکی در کف کلاه من بود! البته که کلاه من خیلی زیباست چون مادرجان بافته اند اما دوست نداشتم او هم آنقدر زیاد دوستش داشته باشد. کلاهم را دوست داشت اینرا بعد از سوال مادرش از نگاهش حس کردم. اما خب کلاهم برای من هم خیلی با ارزش بود. با اینکه پسرک خیلی ناز و دوست داشتنی بود اینکه کلاهم را دوست داشت را دوست نداشتم چون نمی توانستم به او بدهمش.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
تگ ها :