عنکبوت

امروز با یک آهنگ قشنگ رفتم به گذشته ها. یه روزایی با این آهنگ کلی اشک ریخته بودم. بعضی وقتها فقط حس یادت می آید اما جزییات خاطره یا اتفاقی که منجر به اون حس شد نه! داشتم فکر می کردم که خودمونیما عجب زندگی سختی داشته ام! بعد با خودم گفتم هییییییییییی!

در همین حین کشیدن هیییییییییی بالایی نگاهم به زمین اتاقم افتاد که کثیف بود و می خواستم بعد این امتحان امروز جارو کنم. پا شدم به جارو کردن که دیدم یه عنکبوتی باز گوشه کمد تار بسته. تارها رو گرفتم. بعد گفتم ببین لا اقل اگر زندگی سختی داشتی بزرگ شده ای. اگر جای این عنکبوت بیچاره بودی چی کار می کردی؟ ده بار تار تنیده و تو گرفتی. خیلی بعیده بشینه مثل تو جزع و فزع کنه که ای داد ای هوار!  چرا تارم رو یکی پاره کرد؟ باز تار می تنه و به همین زندگیش ادامه میده. بعضی وقتها باید کلا به یک سری مسایل بی تفاوت شد. اگر مشکل پیش اومد و حل نشد باید از کنارش گذشت. راه زندگی رو باید رفت. خودمونیما! عنکبوت موجود قابل احترامیه ها!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ ها :