تولد هم خونه ایه. کلی آدم بیرون خونه جمع شده اند. از اون اتاق تا این اتاق رو از فی.س بو.ک دعوت کرده بود. اصل تولدش نیست البته. اصل تولدش سه ماه پیش بود؛ اون اول که اومده بود و یک شب کلی سر و صدا کردند با دوستانش و من بعد تر فهمیدم دلیلش تولد بازی بوده. یک بشقاب پر هله هوله های ایرانی کردم و دم در اتاقش دیدمش و بهش دادم کلی تشکر کرد و تعارف زد از انواع آبمیوه ها چی دوست دارم. گفتم من میرم بیرون که بهتون ملحق بشم بنده خدا خوشحال شد. از در رفتم بیرون دیدم یک عالمه جوون در حد بچه. هیچ وقت تو یک مهمونی با این همه چهره بچه گانه نرفته بودم. دیدم هیچ کس رو نمی شناسم. رفتم یه مدت روی نیمکت نشستم و ملت رو نگاه کردم و به این و اون لبخند زدم و جواب لبخندهاشونو دادم اما گروه سنی مهمونا خیلی پایین بود. معذب بودم. این شد که برگشتم به اتاقم!! آب میوه هم نخوردم!!!

بعد نوشت: پارتی تا سه نیمه شب ادامه داشت. من هم نخوابیدم اما از خودم شاکی بودم که چرا اون همه خوراکی خوشمزه رو که خودم و دوستانم می تونستیم بخوریم بردم دادم به این پسرک و مهموناش که اینجوری مایه عذابم هستند و نمی گذارند استراحت کنم. تجربه!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
تگ ها :