یک امروز از زندگی در اینجا

تولد هم خونه ای  محترمه. خسته و کوفته میام خونه و بهشون ملحق میشم چون تا حالا چندین بار دعوت کرده بود و نشده بود بهشون بپیوندم. همه آلمانی بودند و بسیار کم سال. در حد ترمهای اول دانشگاه!!! به اون یکی هم خونه ای میگم من شصت درصد بیشتر از فلانی زندگی کرده ام اگر مبنا سن اون باشه میگه حقا که مهندسی اما اینجوری به زندگی نگاه نکن.

امشب یک پارتی معروفه تو دانشگاه. هم خونه ای خوب من هم جز تیم اجراییه. وظیفه اش اینه که مشروب بریزه تو لیوانها!!!

امروز برای اولین بار در عمرم به عنوان مهندس آچار دست گرفتم، اندازه گرفتم که طول لوله ها رو در بیارم و .... چندین جای دستم به خاطر برخورد با پشم شیشه واقعی خراشیده شده و از بعضیهاشون هم کمی خون اومد. اما تجربه جالبی بود. این وسط، هم پروژه ای ایرانی محترم که پروژه فوق لیسانسش رو انجام میده از صبح ده بار گفت چرا اومدی خودتو درگیر کار عملی کردی؟ دستیار که مجبور نیست این کارها رو بکنه! اما من کارهایی که امروز کردم و شاید هیچ وقت دیگه در زندگی ام انجام ندم رو دوست داشتم.

مسوول کارگاه دانشگاه که بوی کارگاه شریف خودمون رو میده (کارگاه یعنی) یک آقای مسن آلمانیه. مرد محترمیه. من تنها کسی بودم که امروز باهاش انگلیسی حرف می زدم و اونم با حوصله تموم جوابمو می داد و کمکم می کرد که اجزای مورد نظرمو تو کارگاه پیدا کنم. همکاراش از دیدن انگیسی حرف زدنش تعجب کرده بودند. رسم نیست با تکنسینها انگلیسی حرف زده بشه. تمام بچه های دکترا هم که توی سایت کار می کنند برای ارتباط برقرار رکردن با تکنسینها آلمانی رو خوب می دونند.

امروز برای اولین بار توی سلف دانشگاه غذا خوردم. اونقدرها هم که فکر می کردم بد نبود یعنی غذاش اصلا در حد غذاهای دانشگاههای ایران که خورده بودم بی کیفیت و بد مزه نبود.

امروز هم درس نخوندم مثل همیشه :)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
تگ ها :