جادوی لبخند

من این شهر رو دوست دارم و خوشحالم که تجربه ی تنها زندگی کردنم رو از این شهر شروع کرده ام. اینجا مردم یعنی اصولا پیرترها به من خیلی وقتها لبخند می زنند. برای من، این لبخندها خیلی با ارزش بوده اند و هستند. حس امنیت بهم می دند. حس غریبگی رو کم می کنند. از نظر من وقتی یک خانم مسن آلمانی به من لبخند می زنه یک جورایی از بودن من اینجا حس خوب گرفته، خوشحاله یا حداقل ناراحت نیست که منو دیده. این برای من یعنی اون آدم با لبخندش داره پیغام دوستی می ده. من شنیده ام که مردم اینجا نسبت به خیلی شهرهای دیگه چندان دوستانه برخورد نمی کنند اما در همین حد هم خوب و دوست داشتنیه. 

امروز هوا خیلی خوب بود. صبح که در شهر می گشتم خیلیها بیرون بودند. همه شاد و آراسته. 

امروز هم کلی از آدمهای مسن لبخند مهربانانه دریافت کردم. کلی انرژی می گیرم از لبخندهای بچه ها و پیر زنها. 

امروز شروع کردم به دیگران لبخند زدن. قبلا یکی دو بار تلاش کرده بودم ولی امروز چندین بار این حرکت رو انجام دادم. در واقع به طور جدی شروع کردم به لبخند زدن به غریبه ها. بر خلاف تجربه های معدود قبلی، کلی جواب مثبت گرفتم. به نظرم رسید مهربانی لبخند پیرزنهایی که جواب لبخندم رو می دادند از مهربانی لبخند من بیشتر بود. اینو چندین بار حس کردم. چند تاشون هم از دریافت لبخند اولیه کلی خوشحال شدند. اینو  هم حس کردم. 

تصمیم گرفتم تمرین کنم که مهربونی لبخندمو بیشتر کنم و من بعد بیشتر به غریبه ها مخصوصا پیرترها لبخند بزنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
تگ ها :