هم خونه ای جدید

دیروز از صبح با دوست دخترش داشتند اتاقی رو که نفر قبلی تمیز کرده بود و تحویل داده بود می سابیدند. نظافتشون تا عصر طول کشید. همه چیزو گذاشتند بیرون و تمیز کردند! بعد هم اثباب آوردند. این یعنی شبش اولین شب حضور رسمی ایشون تو این خونه است و بنا به تجربه من، یک گردهم آیی چیزی در کار بود. پیش بینی من درست از آب در اومد. درست لحظه ای که بنده به رختخواب رفتم، حضرات اومدند. تا ساعت یک صبر کردم  و بعد رفتم در اتاقشو زدم و گفتم که لطفا آهسته تر. این اولین برخورد من و ابشون بود. دوست نداشتم برم تذکر بدم چون تا حالا شب اول همه رو تحمل کرده بودم حتی اگه تا صبح چشم روی هم نگذاشته بودم اما اینبار شرایط فرق داشت. از دست دادن یک روز خیلی مهم بود. چرا که بنا به تجربه ام،فردای مراسم،  من اونقدر خواب الوده میشدم که هیچ کاری نمی تونستم بکنم.

امروز برای اولین بار دیدمش. اول عذرخواهی کرد بابت دیشب. گفتم من دوست نداشتم دیشب بیام و بهت تذکر بدم. دوست نداشتم اولین برخوردم باهات اون باشه اما بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم. گفت نه!!!!! چرا تحمل؟ ما نمی دونستیم که صدامون بلنده. خیلی خوب شد که اومدی و گفتی!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
تگ ها :