خونه موقت

من قبلتر هیچ وقت تو خوابگاه زندگی نکرده بودم. هیچ وقت جز اردوها - اونم برای مدت کوتاه- فضای زندگیم رو با دیگران، با غریبه ها تقسیم نکرده بودم؛ تا حالا تجربه زندگی توی خوابگاه، یعنی توی خونه مشترک با بقیه برام خیلی خوب و جالب بوده. بیشتر هم خونه ایهام هم خیلی خوب بوده اند اما یک ایراد یا شایدم حسن خونه مون اینه که آدما خیلی میان و می رند. دیروز یکی از بچه ها که برای دو ماه اینجا بود رفت. مامان و باباش اومدند دنبالش. چقدر حسودی ام شد. یاد قدیمهای خودم افتادم.

خیلی بچه خوبی بود. با اینکه دو ماه خیلی کوتاهه، کلی خاطره از خودش گذاشت. از نظر من، واقعا دوست شده بودیم. امشب هم، یکی دیگه بار و بندیل می بنده. از رفتن این یکی قدری خوشحال هم هستم چون با اینکه بچه بدی نبود تو رفتارهاش دقت نداشت و خیلی وقتا اسباب اذیت بقیه مخصوصا من می شد.

این خونه واسه من، مصداق دنیاست. آدما میان و می رند. بعضیا رو دوست داری بعضی باهات دوست می شند؛ بعضی ها رو دوست نداری. آدما میان و تو بخشی از عمرت و زندگیت هستند بعد یه مدت کوتاه هم ازت جدا می شند و میرن پی سرنوشتشون. یه روزی هم میاد که تو از اونایی که هستند جدا میشی و میری پی سرنوشتت. یه روزی هم میاد که تو از همه اونایی که تو زندگیت بوده اند و هستند، جدا میشی و میرسی به ته سرنوشتت، میری پیش خدا واسه همیشه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
تگ ها :