دلتنگی

شبها که از کلاس زبان- ملقب به اکابر- بر می گردم بغض گلومو فشار می ده. توی تاریکی با خودم همه اش فکر می کنم که اگر خونه مون بودم مامان و بابا حتما هزار بار زنگ زده بودند که ببینند کجای راهم؟ حتما کلی سفارش می کردند که با آژانس برگردم و با اون وجود باز هم زنگ می زدند که ببینند کی می رسم تا مقدمات رو فراهم کنند. وقتی به خونه می رسیدم همه چیز مرتب بود: شام، میوه پوست کنده و چای یا شربت. از همه مهمتر اونها منتظرم بودند. بهم لبخند می زدند و خسته نباشید می گفتند.

اینجا توی این خونه هیچ کس منتظرم نیست. فاصله کلاس اکابر تا خونه ما پنچ دقیقه است اما کوتاهی مسیر باعث نمیشه این حرفا هر بار توی ذهنم نیاد.

امشب از در که وارد شدم، بغضو رها کردم که بشکنه و آرومم کنه.

دارم بزرگ می شم به شیوه ای که انتخاب خودم بوده اما بزرگ شدن سختی داره. حدود دو ماه دیگر باز باید صبر کنم. صبر می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :