جشن فارغ التحصيلی(۳)

بعد از ورود به سالن براي پيدا كردن اونايي كه به خاطرشون اومده بودم؛ به قسمت تماشاچي ها رفتم تا كل سالن رو ببينم. البته بعد ديدم عجب كار خوبي كردم ! چرا كه تونستم مثل يك تماشاچي واقعي مراسم رو نگاه كنم. خنديدم و كم كم بر اعصاب خردم مسلط شدم. اما اهم نكات اين مراسم:

رياست محترم دانشگاه كه در هنگام ورود من در حال ايراد سخن بودند در حين سخنراني، بعد از اشاره به توفيقات دانشگاه و اهميت گسترشش و ... از استاندار محترم تهران، دكتر دانشجو كه در مجلس حاضر بودند؛ خواستند عنايتي بكنند تا اراضي متعلق به ارتش كه در جوار دانشگاهه خريداري و به دانشگاه واگذار بشه. به نظرم اومده بود اين رييس جديد واسم آشناست؛ ولي وقتي اينو گفت شك كردم. آخه يادم اومد چند شب پيش يه آدمي كه خيلي شبيه ايشون بود رو تو تلويزيون ديده بودم ولي اون استاندار تهران بود! يه دفعه يادم اومد قاف گفته بود از اين داداشها يكي شده رييس دانشگاه فلان و يكي هم استاندار تهران. پس داداشش رو مي گفت! حالا اين داداش محترم پا شده بود اومده بود جشن فارغ التحصيليه بچه هاي دانشگاه داداشش!! يادم نيست رييس دانشگاه ابتكار كردند و پيشنهاد دادند كه بچه ها با مهمون محترم عكس دسته جمعي بندازن يا مجري خلاق مراسم؟ خلاصه بعد از سخنان مهمون از فارغ التحصيلا خواستند بيان عكس بندازن. صندليها طوري چيده شده بود كه براي رفتن به سمت سن، بايد از دو راهرو در دو سمت اون(سن) استفاده مي شد. مجري مرتب بچه ها رو دعوت به حضور در عكس مي كرد. مي گفت خانمها رو سن. آقايون پايين. صحنه جالبي بود.مثل جويبار، آدمهاي سبز پوش حركت مي كردن. مثل كارتنها! تقريبا تمام پاييني ها رفتند كه عكس بندازن. نكته اينجا بود كه فاصله عكاس هم با سن زياد نبود و طبق كارشناسيهاي ما خيليا تو كادر نبودن. بماند كه واسه آقايون جا خيلي كم اومد و يه سري رفتن روي سن. از اونجايي هم كه مهمون محترم عمامه سفيد داشتن در ميان خواهران با مقنعه سفيد ديده نمي شدن (لباس دخترا مقنعه سفيد+لباس فارغ التحصيلي بود) و به قول دوستان شوخي، كه كنار من نشسته بودند يه لحظه فكر كرديم مهمون محترم رفته و اينا دارن با خودشون عكس مي ندازن. البته اينطور نبود.

از ديگر بخشهاي اين مراسم، اهداي جوايز دانشجوهاي برتر با دست مهمون محترم بود. البته ما كه نفهميديم اساس اين نوع انتخاب چيه؟ نكته جالب اين بخش هم اين بود كه اونايي كه مي خواستن جايزه بگيرن طبق روال متداول اين جور برنامه ها بايد از يه سمت سن بالا مي رفتن. اما قبل از رسيدن برگزيده محترم به پله هاي سن، يه آقاي ريزه ميزه با قيافه جدي وايساده بود و لباس منتخب رو چك مي كرد! به اين ترتيب كه  وقتي يكي به اين قسمت مي رسيد؛ نگهش مي داشت. يه نگاه به سر تاپاش مي انداخت بعد تذكر مي داد مثلا شالت را اينوري بنداز يا شالت رو بنداز يا يقه ات رو صاف كن و .... بعد كنار مي رفت تا طرف از سن بالا بره. مجري هم كه انگار اسم برنده هاي مسابقات تلويزيوني رو مي خوند تند تند و پشت سر هم. مثلا اسمها تموم شده بود؛ چند دقيقه هم گذشته بود؛ پنج نفر با فاصله از سن بالا رفتن. ما نفهميديم كي كدوم بود. چون طبيعتا اوني كه دورتر نشسته بود ديرتر مي رسيد. خلاصه صحنه اي بود!!

بعد از تشريف بردن مهمون محترم، آزاد باش اعلام شد.چند نفري رو پيدا كردم. رفتيم كيفهامون رو گرفتيم و با خيال راحت اومديم و عكس انداختيم و ...

مسوولين محترم كيفداري، كيفها رو بدون هيچ نظمي روي زمين چيده بودند و موقع تحويل، تمام اتاق رو براي پيدا كردن شماره مورد نظر مي گشتن! اگه يكي اتفاقي كيفش رو مي ديد و آدرس مي داد كه مسوول مربوطه در چه موقعيتي نسبت به كيفش قرار داره هم اعتراض مي كردن كه ما كارمون رو بلديم!!!

مراسم بعد از رفتن مهمون محترم هم ادامه داشت كه از بخشهاي جالب ديگه اش، خاطره گويي يكي از دكتراها بود كه همش پاچه خواري ممتحنين مصاحبه دكتراش رو كرد و گفت كه چقدر خوب بودن! حالاتش رو تو اون مصاحبه توصيف كرد كه مثلا اولش دلش شور مي زد بعد ...!!

حدود ساعت 5، مجري با حول ختم برنامه رو اعلام كرد. سر ساعت 5 هم يه وانت دم تربيت بدني پارك كرد و كارگران شروع به جمع كردن صندليها كردن!

با اين كيفيت و ماجراها، خيلي خوشحال شدم كه تونسته بودم بقيه رو راضي كنم كسي باهام نياد. اگه همراه داشتم چه جوري مي خواستم از شرمندگيشون در بيام؟ 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱
تگ ها :