تغییر قانون- داستان

بعد از این همه سال عمری که از خدا گرفته بود دیگر معنی بعضی سکوتها را می فهمید. 

بعضی حرفها را که به زبان نمی آمدند اما با نگاه گفته می شدند هم جز آن سکوتها بودند. 

تصمیم گرفته بود بی دلیل با آدمها تندی نکند. تصمیم گرفته بود قصاص قبل از جنایت-  در واقع پیش داوری در مورد آدمها- را کنار بگذارد.

حالا یک مشکل داشت. معنی سکوت و لبخندی را درک کرده بود اما هر چه فکر می کرد یه خاطر نمی آورد که جوابش به آن لبخند چه بوده؟ چند بار مرور کرد فایده ای نداشت. نگران شد که نکند با اینهمه مواظبت، ذهنش بدون هماهنگی با او، دستور را مطابق قوانین قبلی صادر کرده باشد. ممکن بود بخشنامه ی جدید هنوز اجرایی نشده باشد. ممکن بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :