هم خانه ای

مارتین از هم خانه ایهای من است. پسر با ادب، مرتب، تمیز و فهمیده ای است. تازه دانشگاه را شروع کرده اما آنقدرها هم بچه سال و خام نیست. به دانشگاه آمده که آرزوی دوران کودکیش را عملی کند. مهندسی هوا فضا می خواند اما هدف نهایی اش پیوستن به ارتش و خلبانی هواپیمای جنگنده است. قبل از دانشگاه هم نه ماه در ارتش خدمت کرده و وقتی فهمیده که نمره هایش برای خلبانی جنگنده مناسب نیست ولی مجوز شرکت در دوره خلبانی یک هواپیمای جنگی دیگر در یک سطح پایینتر از انچه می خواسته را دارد؛ برنامه اش را تغییر داده و به دانشگاه آمده که با دست پر بعد از تحصیل، برای خلبانی جنگنده  اقدام کند.

با مارتین بعضی وقتها در مورد جنگ حرف می زنیم. به عنوان آدمی که در کشور درگیر در یک جنگ واقعی در زمان جنگ زندگی کرده از تجربه های جنگ برایش گفته ام اگر چه هیچ دیدی ندارد. انگار قصه یک عصر دیگر را می شنود. می گوید که پدر پدر بزرگش در جنگ جهانی شرکت داشته و همیشه از جنگ بد می گفته. می گوید خوشحالم که مردمم هنوز خاطرات تلخ جنگ را در ذهن دارند و تا جایی که بشود سیاستمداران کشورم از درگیر شدن در جنگ اجتناب می کنند. می گوید جنگ که بشود برای من ارتشی بعد از اینها خیلی سخت خواهد شد:) اولین باری که از جنگ حرف زدیم گفت چرا مسوولین شما دوست دارند جنگ راه بیفتد با وجودیکه در زمان جنگ شما در همان کشور بوده اند؟ !!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
تگ ها :