دوستی

اولین روزهایی که به اینجا آمده بودم؛ یک روز دو تا خانم نسبتا میان سال را دیدم که در خلاف جهت هم در حرکت بودند یعنی به سوی! همدیگر می رفتند. به چند متری هم که رسیدند دویدند و همدیگر را در آغوش کشیدند. انگار دوستان قدیمی بودند. چند بار همدیگر را بغل کردند توی چشمهای هم نگاه کردند و خندیدند و دوباره باز همدیگر را در آغوش فشردند. 

از شادیشان حس خوبی پیدا کردم اما دلم عجیب سوخت. خب من هم دلتنگ دوستانم بودم و هستم. توی فکرم صحنه ای که دیده بودم را چند بار باز سازی کردم با جضور خودم و دوستان و عزیزانی که دلتنگشان بودم و هستم. به این فکر کردم که نکند روزی من هم سن این دو دست شوم و هیچ دوست عزیزی دور و برم نداشته باشم. دوستی که اینچنین با دیدنش به وجد بیایم. دلم گرفت و قدری ترسیدم! 

دوستی که در پست دوستی با سکوت از او نام برده شده بود؛ چند روز بعد از آن پست، از کلاس ما رفت. اصرار داشت به سطح پایینتر منتقل شود و به هزار زحمت حرفش را به کرسی نشاند. با رفتن از کلاس ما دیگر ندیدمش اما به یادش بودم.

دیروز در دانشگاه منتظر دوستی بودم که دیدم یک نفر از دور هی دست تکان می دهد. عینک نداشتم که خوب ببینمش. نزدیک که رسید دیدم رفیق گم شده خودم است. کمی با شوق به سمت هم دویدیم و بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم. لحظه ی دوست داشتنی ای بود. داشتن دوست زیباست! اما دوستی کهنه چیز دیگری است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
تگ ها :