جشن فارغ التحصيلی(۲)

در بين راه فرودگاه به دانشگاه، به تلفن همراه تمام آنهايي كه مي شناختم زنگ زدم؛ ولي هيچ كس جواب نداد! دم در اصلي دو تا ماشين نيروي انتظامي بود با چند تا مامور بي سيم به دست. پارچه نوشته هاي نرده ها هم حكايت از برگزاري همزمان سمينار اقتصاد كشاورزي با جشن ما داشت. كمي جلوتر، داخل دانشگاه هم، برای عرض خير مقدم به يک مقام مملکتی پارچه ای نصب شده بود. براي رسيدن به محل جشن، از كنار سالن سمينار اقتصادي گذشتم. هيچ چيز مشكوك و غير معمولي در اطرافش ديده نمي شد. با خودم گفتم حتما مسوول مربوطه آمده و رفته. شايد هم پلاكارد مربوط به قبل بوده باشد كه البته دومي خيلي بعيد بود. به نزديك محل برگزاري جشن كه رسيدم؛ يك آقاي نگهبان خوش اخلاق جلو آمد و گفت بايد برگردم و وسايلم را به كيفداري تحويل بدهم. گفتند كه بهتر است هيچ چيز در برگشت همراه نداشته باشم حتی كاپشن(كاپشن در دستم بود). حدود پنج دقيقه پياده روي كردم و مسير آمده را برگشتم تا به ساختمان كيفداري رسيدم. خوشبختانه در اين يك مورد عقل برگزار كنندگان كار كرده بود و كيفداري طبقه اول بود نه پنجم! قبل از تحويل كيف به مسوولين بسيار خوش اخلاق!! كه ضمن دريافت هر كيف يك حالي هم به طرف مي دادند موبايلم را  برداشتم كه گفتند ممنوع است! چون بد جور گفتند؛ گفتم “مي برم“. فرمودند “ببر ولي وقتي برگشتي ما نمي گيريم ها!! “ همراه با كارت شناسايي معتبر، كاپشن و موبايل از ساختمان خارج شدم. نزديك تربيت بدني – محل جشن- كه رسيدم آشنايي توصيه كرد سريع برگردم و موبايل و كاپشنم را تحويل بدهم؛ قبل از آنكه در ورود به سالن بهم گير بدهند. گفت “عجله كن كه دو دست لباس بيشتر نموده“. با عجله برگشتم تا نوابغ خوش اخلاق سابق الذكر بعد از حال دادن مجدد اين دو قلم را بگيرند چند دقيقه اي علاف شدم. وقتي به سالن جشن رسيدم؛ در مدخل محل جشن، بازديد بدني صورت گرفت!!! و من اجازه ورود به سالن را دريافت كردم. سريع به اتاق دريافت لباس رفتم كه گفتند پيش پاي شما تمام شد! كارمند مربوطه گفت برو پيش آقاي فلاني و بگو به من لباس فارغ التحصيلی نرسيد. تاكيد هم كرد از قول خودم حرف بزنم كه نفهمد او يادم داده است! من هم كه سرم درد مي كند براي اين كارها. پرسان پرسان آقاي فلاني را پيدا كردم. خيلي عصبي بود. خيلي زياد. تقريبا تمام جملاتش فرياد بود. گفتم من فارغ التحصيلم و .... گفتند “مي خواستي زودتر بيايي! الان ساعت چنده؟ مگه نگفته بوديم يك اينجا باشيد؟ دعوتنامه ات كو؟ بده من كار دارم“ گفتم “تو كيفمه. چطور؟“ گفت“ مي خوام نشونت بدم اونجا نوشته يك اينجا باشيد“ هم عصباني شده بودم و هم خنده ام گرفته بود. مثل بچه هايي كه براي تاخير به ناظم مدرسه جواب پس مي دهند در مقابلش ايستاده بودم. گفتم “ آقاي محترم بنده كنگره بودم، شهرستان. رفته بودم به اسم دانشگاه شما مقاله ارائه كنم“. گفت “به من ربطي نداره. هر جا بودي بايد يك خودت رو مي رسوندي.“ گفتم “شما كه فارغ التحصيل دعوت مي كنيد بايد تدارك لازم رو هم براش ببينيد. من يكبار (واقعا جاي شكر دارد) از اين دانشگاه فارغ التحصيل مي شم. اون از طرز برخورد توهين آميز. اين هم بقيه چيزا.“ آقاي فلاني فرياد زد “من چي كار كنم؟ قرار نبود اين مسوول بياد. همه حساب كتابها رو به هم ريخت. قرار بود يكي ديگه بياد. من واسه اينكه اون يكي (البته ايشان گفتند اون يكي كي بود. اون يكي مقامش از جهاتي پايين تر بود) بياد بيست جا امضا دادم. بعد زنگ زدند گفتند ايشون ميان.“ كمي مكث كرد و گفت “ما كلا تعداد لباسامون كمتر از تعداد فارغ التحصيلاس. هر سال همين بساط هست.“ گفتم“خب چرا اين مشكل رفع نمي شه؟“ گفت “ما واسه هر دست از اين لباسا صد هزار تومن هزينه كرديم. داديم هــــــاكوپيـــان واسه مون دوخته. فكرش رو بكن سالي هزار تا فارغ التحصيل داريم. هر سال مي دوني چقدر پولش مي شه؟“ گفتم “خب بچه ها كه لباسا رو نمي خورن! هر سال چند دست اضافه كنيد. الان حداقل بيست ساله اين جشن برگزار مي شه. مجبور هم نيستيد بديد هاكوپيان! بديد يكي كه ارزون تر بگيره!! “ بعد آقاي فلاني يك داد بدجور ديگر سر من زد و من هم متقابلا داد زدم كه “اگر قرار باشه به فارغ التحصيل اين همه توهين بشه بهتره به تعداد ظرفيتتون مهمون دعوت كنيد. نيومدن بهتر از اينه كه آدم بياد و بهش توهين بشه! “ گفتم و رفتم تا به جمع ميهمانان داخل سالن بپيوندم. 

 ادامه دارد...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸
تگ ها :